نمي دانم چقدر به خواب و رويا اعتقاد داريد يا در واقع چقدر به يك خواب اهميت مي دهيد،ولي سوا از اعتقادات شخصي بعضي از خواب ها روي آدم تاثيري مي گذارند كه نمي شود ناديده اش گرفت.
هفته پيش بايد يك مطلبي روي يك فيلم مستند به نام فرشته ها رويا را نوازش مي كنند ساخته سامان سالور مي نوشتم،كه مي توانيد اينجا بخوانيدش.
اين مستند درباره يك زن و شوهر معتاد است كه نوزادشان معتاد به دنيا آمده است.يك نوزاد كه از نظر ظاهري با نوزادهاي همسن اش متفاوت است.كَله اش بيش از اندازه معمول بزرگ است و چشم هايش.
معمولا خيلي كم پيش مي آيد كه تماشاي فيلمي و يا كاراكتري روي من تاثير بگذارد،اما نمي دانم چرا نمي توانم نوزاد اين فيلم را فراموش كنم. يك حسي تو نگاهش بود كه نمي شد ناديده گرفت.
شايد همين نگاهِ كه باعث شده تا امروزه دوبار خوابش را ببينم!
يك خواب عجيب،تو يك جايي هستم كه نمي دانم و نمي توانم بفهمم كجاست.فقط همه چيز سياه است و من توي سياهي از اين نوزاد فرار مي كنم.آن با همان كَله بزرگ دنبالم مي دود،كَله اي كه در خواب خيلي بزرگتر است.همان شلوار راه،راه هم پوشيده و ناخن هاي دستش بيش از اندازه بلند است. آن دنبال من مي دود و مي خواهد ناخن هايش را به تنم فرو كند و من مي خواهم پشت همه سياهي ها قايم بشوم.فقط مي دانم اگر ناخن هايش را به تنم فرو كند عواقب بدي خواهد داشت، شايد بميرم.
مي ترسم و آن از ترسيدنم لذت مي برد و از تَه دل مي خنده،همين.
نمي دانم تا حالا برايتان پيش آمده كه بنا به ملاحظاتي مجبور بشويد در يك مهماني شركت كنيد يا نه؟
اگر همچين اتفاقي برايتان نيفتاده قطعا آدم خوش شانسي هستيد!
آپارتمان نشيني،يك نزديكيهاي نا خواسته اي بوجود مي آورد كه گاهي اوقات يَقه آدم را مي گيرد.
سه ماهِ كه تو طبقه بالايي ما يك همسايه جديد آمده.ولي باور كنيد براي خودم هم تعجب آوره كه مي گويم سه ماه!چون انگار سه سال است كه با هم همسايه ايم.
همسايه هاي طبقه بالايي يك زن و شوهر جوان هستند،هر دو از من كوچكترند و سه سال است كه ازدواج كردند!
نمي خواهم زياد درباره شان توضيح بدهم چون قطعا حوصله خواندنش را نخواهيد داشت،بنابراين يك راست مي روم سراغ مهماني كه ارتباط مستقيم با آنها دارد.
ماه پيش خانم طبقه بالايي يك نذري كرد كه به لطف خدا بر آورده شد،بنابراين دو روز پيش تو خانه اش كه همين طبقه بالايي ما باشد،يك مهماني يا درست تر بگويم يك چيزي شبيه جلسه، مولودي، سفره و ساير مجالسي كه اين طور خانم ها در اين طور مواقع مي گيرند،گرفت.
و از آنجايي كه خانم طبقه بالايي تو اين سه ماه به زور با من صميمي شده و پاره اي مسائل ديگه(...) مجبور شدم تو آن مهماني شركت كنم.
راستش اول قرار بود آن مهماني،خيلي ساده مثل مجالس روضه و فقط با حضور پير زن هاي محله ما برگزار بشود اما بعد خانم طبقه بالايي كه متاسفانه دچار مشكل تزلزل شخصيت است،چند تا طرح جديد ارائه داد.اولين طرحش اين بود كه چند تا از خانم هاي فاميل خودش را هم از نهار دعوت كند(مهماني بعد از ظهر بود) اما از آنجايي كه شوهرش هم همان مشكل خودش را دارد سر خودانه تمام فَك و فاميل خودش را هم دعوت كرد.
اولين مشكلي كه بعد از اين دعوت ها وجود داشت،كنتراست بين مهمان ها بود،چون پيرزن هاي محل ما معمولا با لباس هاي تو خانه،بدون آرايش و با چادر سفيد در اين مجالس شركت مي كنند،بنابراين با مهمان هاي طبقه بالايي كه همه با كت و دامن هاي كوتاه و آرايش كرده تشريف آوردند خيلي فرق داشتند.
اما خب خانم طبقه بالايي زياد به اين چيزها فكر نمي كرد و تنها چيزي كه برايش اهميت داشت اين بود كه وقتي فاميل شوهرش مي آيند با ديدن زيبايي و خوش تيپي او بتركند!
بنابراين تا مي توانست آرايش كرد،تمام طلاهاي خودش و مادرش را آويزان كرد،به ناخن هاي كوتاهش لاك تيره ماليد و يك بلوز و دامن كوتاه تنگ به تن كرد و يك خلخال نقره به پا بست.
و دو ساعت قبل از مهماني تصميم گرفت يك خانم را دعوت كند تا مولودي بخواند.اصل ماجرا زماني شروع شد كه آن خانم محترم تشريف آورد.
(لطفا يك آپارتمان را تصور كنيد كه سمت راستش يك سري پير زن چادري روي زمين نشسته اند ،سمت چپ يكسري خانم آرايش كرده با كت و دامن روي صندلي و يك خانم با يك بلند گو روي يك مبل وسط اين دو دسته.البته حضور من را هم درست روبروي آن خانم نشسته روي زمين فراموش نكنيد!)
آن خانم محترم طبق معمول با يك صلوات كارش را آغاز كرد تا به مولودي رسيد(آن روز تولد حضرت علي اكبر(ع) بود).
«همگي دَست،دَست،دَست،دَست،دَست بزنيد!همگي كِل،كِل،كِل،كِل،كِل بكشيد،علي اكبر آمد»
چيزي كه از همه جالب تر بود ذوق و شوقي بود كه بعد از اين قطعه بين خانم هاي آن مهماني بوجود آمده،طوري كه خانم هاي دسته چپي و دسته راستي بدون توجه به كنتراست حاكم در مهماني همه با هم دست مي زدند.البته تشويق خانم خواننده هم بي تاثير نبود.
«بَه بَه بَه بَه،چه مجلسي،مي دونم مُراد داري،دَست بزن.مي دونم حاجت داري دَست بزن.حالا،بالا، بالا،بالا،همگي دَست بزنيد،بالا،بالا،بالا،همگي كَف بزنيد،علي اكبر آمد»
بيچاره خانم هاي هر دو دسته،با تمام توان دست مي زدند!قطعا با باور حرفهاي خانم خواننده،داشتند دستهايشان را از جا مي كَندند كه حاجت بگيرند.
خلاصه بعد از حدود يك ساعت،بالا،بالا،بالا،خانم خواننده به قطعه پاياني رسيد كه از همه موجز تر بود و شور و حال اوليه را تجديد كرد.
«ايشالا صاحب مجلس خونه بخره.خونه بخره،دوباره مجلس بگيره.ايشالا صاحب مجلس حاجت بگيره. حاجت بگيره همه مان را دوباره وعده بگيره.(...)خانم خوشگل ماشالا،دست بزنيد چشم نخوره ايشالا، (...)خانم خيلي خوشگله ماشالا،دو قلو بزاد ايشالا»
«همگي دست بزنيد،همگي حاجت بگيريد ايشالا،پسرها داماد بشند،دخترها عروس بشند،بي خونه ها خونه بخرند ايشالا،ايشالا،ايشالا»
*پي نوشت
مهمان هاي همسايه طبقه بالايي بعد از رفتن غريبه ها،براي اينكه مطمئن بشوند حتما حاجت خواهند گرفت 4-3 ساعتي هم با آلبوم 20 كامران و هومن جشن را ادامه دادند!
باز هم يك روز ديگه.
اين چيزيه كه هر روز به خودم مي گم.
يك روز بي سرانجام ديگه.
وقتي از خواب بيدار مي شم،خسته تر از زماني ام كه به خواب رفتم.
مادر مي خواد خستگي اي كه به همه سلول هاي من نفوذ كرده،با يك«كپسول كلسيم» جبران كنه!
هر روز اصرار مي كنه كه اين كپسول ها را بخورم،مي گه براي خستگي خيلي خوبه و نمي فهمه خستگي من با اين كپسول به دَر نمي شه.
خستگي من از خودمه،از زندگيم،از تكرار و تكرار.
خستگي من از به انتظار فردا نشستنِ.
فردايي كه ديگه دارم يواش،يواش به بودنش شَك مي كنم.
فكر مي كنم تمام كساني كه مستند فقر و فحشا (مسعود ده نمكي) را نديده ايد،لا اقل اسمش را شنيده اند.
فيلم براي مدتي سر و صداي زيادي به راه انداخت.آن قدر كه حتي بيشتر ويديو كلوپ ها فيلم را كرايه مي دهند،چيزي كه در مورد سينماي مستند،لااقل در كشور ما بي نظير است.
همان طور كه از نام فيلم پيداست،فيلم درباره زناني است كه به خاطر مشكلات مادي،خود فروشي مي كنند با همان حرفهاي هميشگي.
فقر و فحشا در روايت بسيار آزار دهنده است.فيلمساز در اكثر سكانس هاي فيلم،آگاهانه بيننده را آزار مي دهد و براي اين كار از هر چيزي حتي بازسازي بسياري از نماها استفاده مي كند.
نخستين نكته اي كه در مورد فيلم به نظر مي رسد اين است كه فيلم با ساختار رايج سينماي مستند،مطابقت نمي كند و بيشتر به يك گزارش تلويزيوني مي ماند.مانند استفاده از ترانه هاي مجاز با زير نويس فارسي،چيزي كه در شبكه هاي تلويزيوني داخلي رايج است و يا شطرنجي كردن اكثر نماهاي فيلم.
اما آن چيز كه تا آخرين دقيقه فيلم،بيننده را رها نمي كند،نقطه نظر فيلمساز و در واقع تحميل و القا نظر وي،درباره سوژه به بيننده است چنانچه در بعضي از نماهاي فيلم به صحت و صداقت روايت آن شك مي كنيم.
بحث درباره فواحش چيز تازه اي نيست.شايد قرن هاست كه اين بحث وجود دارد.اما نكته جديدي كه فقر و فحشا به آن اشاره مي كند،بحث فواحش صادراتي است و تاكيد فيلم بر «دبي» است.چنانچه اگر تا به حال به دبي سفر نكرده باشيد،فكر نمي كنم بعد از تماشاي اين فيلم رغبتي به اين سفر داشته باشيد و اين از موارد شبه بر انگيز فيلم است.
فيلم در سكانس هاي دبي تمام زنان داخل شهر را از هر اقليت و مذهب، فاحشه معرفي مي كند. گويي دبي سرزمين فواحش(خصوصا ايراني) است و مردان عرب به جز خوش گذراني با زنان ايراني مشغله اي ندارند و حتي در نماهايي از شهر راننده ماشيني مي گويد:«بسياري از زنان تاجيكي و ... كه فارسي بلدند خود را ايراني معرفي مي كنند(باز هم جاي شكرش باقي است كه در يك جاي دنيا به هر طريقي زن ايراني بودن افتخاري است!) و مردهاي عرب هميشه در جمع ها مي گويند:ليدي ايراني گود!!!»
اما مهمترين نكته درباره فيلم اين است كه فيلم بيشتر از آنكه ترحم برانگيزد،نفرت ساطر مي كند!
چند ماهي بود كه كتاب نخوانده بودم،وقتي يك مدتي چيزي نمي خوانم دلم مي خواهد با يك رمان ايراني شروع كنم.
همين الان رمان عادت مي كنيم نوشته زويا پيرزاد را تمام كردم.
رمان قبلي اش چراغ ها را من خاموش مي كنم را بيشتر دوست داشتم.شايد چون با آن نثر بيشتر ارتباط برقرار مي كردم تا اين يكي.
عادت مي كنيم ساده و سبك تر است.
از آن رمان هايي كه لذت خواندش با تمام شدنش تمام مي شود.
عادت مي كنيم مثل رمان قبلي پيرزاد يك كار كاملا زنانه است.
درباره يك زن مطلقه كه با دخترش زندگي مي كند.
از آن دست زنهايي كه انگار حق زندگي كردن ندارند.زني كه به خاطر شرايط پيرامونش و دخترش حق ازدواج را به خودش نمي دهد.
تمام مدتي كه داشتم رمان را مي خواندم با وجود اينكه مي دانستم پايان اين رمان نمي تواند يك ازدواج و زندگي خوش باشد به خودم مي گفتم كاشكي حداقل پيرزاد به اين زن حق زندگي بدهد.
آن جوري ممكن بود پايان رمان خيلي آبكي و مثل انيميشن هاي والت ديسني بشود ولي لا اقل پايان خوبش هميشه تو ذهن آدم مي ماند.
مثل پايان سيندرلا،براي هيچ كس مهم نيست كه سيندرلا بعد از سوار شدن توي آن كالسكه قشنگ كجا رفت،مهم فقط رفتنش است.
سمينار«وبلاگستان فارسي» در دومين جشنواره تابستاني دانشگاه علامه طباطبايي برگزار ميشود.
در اين سمينار كه با حضور نعمتالله فاضلي (اولين پژوهشگر و محقق علمي وبلاگ نويسي ايران)، برگزار مي شود؛روند وبلاگپژوهي، آسيبشناسي آن و نقش وبلاگ نويسان فارسي و تاثير آنها بر فرآيند اجتماعي، سياسي و فرهنگي كشور را مورد بررسي قرار مي گيرد.
اين سمينار يكشنبه ششم شهريور از ساعت 17 تا 20 در دانشكده علوماجتماعي و ارتباطات دانشگاه علامه طباطبايي برگزار ميشود.