مجيد مجيدي چندي پيش در مراسم افتتاح خانه فيلم استان قم،اظهار نظرهايي درباره «سينماي معناگرا» كرده بود و به صراحت اعلام كرد:«اين نوع سينما مانع رشد خلاقيت هنرمندان است.»
(نگارنده در اين مورد خاص از طرفداران مجيدي است).
اصطلاح«سينماي معناگرا» اين روزها بسيار مُد شده و انگار هر جشنواره اي موظف است بخشي(حتي جنبي)،را به آثار اين ژانر جديد و ناشناخته اختصاص دهد و جالب آنكه معمولا بهترين جوايز جشنواره ها به آثار اين بخش تعلق مي گيرد.
در زمان برگزاري جشنواره فيلم كوتاه تهران،نشستي با حضور مدير جشنواره اوبرهاوزن آلمان برگزار شد.متاسفانه اين جور نشست ها در كشور ما عموما بي نتيجه بوده و حاضرين معمولا سوال هايي مطرح مي كنند كه در عمل اصلا سوال به حساب نمي آيد.در نشست مذكور يكي از حضار از مدير جشنواره اوبرهاوزن پرسيد«نظر شما درباره سينماي معناگرا چيه؟شما هم سينماي معناگرا داريد؟»
اين سوال نتيجه ي همان جوايز چند هزار دلاري بخش معناگراي آن جشنواره بود.سوال كننده پسر جواني بود كه از لهجه اش مشخص بود شهرستاني است.
درست است كه تمام آدم هاي داخل آن سالن به او و سوالش خنديدند اما حقيقت آن است كه يك پسر جوان شهرستاني كه قطعا تازه با سينما آشنا شده و همه چيز به نظرش بيش از اندازه بزرگ و دست نيافتني است،وقتي مدام اصطلاح«سينماي معناگرا» را در هر جشنواره اي مي شنود تصور مي كند اين اصطلاح ژانر شناخته شده اي در سينماي دنياست.
و درست به همين دليل است كه با نظر مجيدي «اين سينما تنها عنواني بيهوده براي فيلمهاي داراي مفهوم و معناست» موافقم.
امروز،اسفندياري،مدير کانون فيلم معناگرای بنياد فارابی در واکنش به سخنان مجيد مجيدی درباره سينمای معناگرا،نامهای سرگشاده خطاب به اين سينماگر منتشر کرده.در اين نامه اسفندياري با اشاره به گذشته مجيدي گفته:« شما خود يکی از پرچمداران و حمايتشدگان و رشد يافتگان همين سينما هستيد و چند سال قبل در حاشيه نمايشگاه قرآن و در برنامه "ماورا از دريچه سينما" مفتخر به کسب عنوان (خادم القرآن) شديد و آن وقتها چنين سخنانی نفرموديد.»
عجيب است كه با اكثر اظهار نظرهاي اسفندياري درباره مجيدي هم موافقم!
به هر حال ما هيچ وقت ملت معتدلي نبوده ايم!
- اظهار نظر مجيدي.
- نامه اسفندياري.
فيلم حكم (مسعود كيميايي)،از خيلي از فيلم هاي نوار بهتر است!
اين را خودش مي گويد.
پرويز جاهد در بي بي سي گفت و گويي با او كرده كه خواندش خالي از لطف نيست.
خواهش مي كنم موقع خواندن اين گفت و گو فراموش نكنيد كه اين مرد تنهاي رمانتيكِ جنوب شهري (بچه محل خودمان)، روزهاي سختي را پشت سر گذاشته!
«انجمن دوستي ايران و فرانسه بزرگداشت «آنتوان دوسنت اگزوپري» و «فروغ فرخزاد» را برگزار ميكند.
خبرگزاري فارس امروز اعلام كرد:طي تحقيقاتي كه در فرانسه به عمل آمده به نقاط مشتركي بين شعرهاي فرخزاد و سنت اگزوپري رسيدهاند.
البته زمان برگزاري اين بزرگداشت به قطعيت نرسيده است.»
همه مان داستان شازده كوچولو را خوانده ايم يا حداقل تو روزهاي بچگي پاي مجموعه انيميشن مسافر كوچولو نشسته ايم.
كيه كه آرزو نكرده باشه يك گل سرخ مثل شازده كوچولو داشته باشه يا براي يك بار هم كه شده پا به سياره شازده كوچولو بزاره.
تو روزهاي نوجواني وقتي يك حس جديد رو تجربه كرديم كداممان سراغ شعرهاي فروغ نرفتيم.
برگزاري چنين بزرگداشت هايي در عمل كار تحسين برانگيزيه اما نمي دانم چرا ما ها بايد از دست بديم تا به ياد بياريم!
شنيدن خبر سقوط هواپيماي نظامي سي 130ارتش در محله سه راه شمشيري تهران،من را به ياد جمله ي محمود دولت آبادي در كنفرانس برلين انداخت.
«چقدر از مرگ بيزارم!»
خبرگزاري سيانان تعداد كشتهشدگان اين سانحه را تا اين لحظه 119 نفر اعلام كرده كه قطعا به اين تعداد اضافه خواهد شد.
نمي دانم اينبار به چه بهانه اي اين آدمها كشته شدند...
از همان تصوير گنگ سر در سينما پيداست كه به تماشاي چه فيلمي مي رويد.متصدي فروش بليط سر جايش نيست.چند دقيقه اي طول مي كشد تا متوجه حضورتان مي شود.از در شيشه اي كه رد مي شوي،چيزي به شروع فيلم نمانده. تماشاگران در چند گوشه سالن پخش اند.با يك نگاه مشخص است كه تعدادشان به 30 نفر هم نمي رسد.متصدي سالن مي گويد بايد پشت دختر و پسر آن طرف سالن بنشيني.آنها از حضورت نا خوش مي شوند.مرد عينكي آدامس به دهن با دخترش رديف پشتي مي نشينند.متصدي سالن به همه مشكوك است و مدام آدم ها را جا به جا مي كند.سالن تاريك مي شود.دختر و پسر رديف جلويي،در صندلي هايشان فرو مي روند.
چند لحظه اي گيجي.يكسري تصوير با ريتم تند درهم ادغام مي شوند.سايه اي از مردي با كلاه و سيگار.مرد عينكي آدامس به دهن صندلي پشتي،اسم ها را براي دخترش مي خواند«عليرضا زرين دست،فيلمبردارش خيلي معروفه» سيگار دود مي شود.تصويرها جا به جا مي شوند«عزت الله انتظامي هم توش بازي مي كنه» كلاه از پس سايه ها به ديوار مي نشيند و رنگ مي گيرد.
«حكم فيلمِ مسعود كيميايي»
حكم فيلمِ مسعود كيميايي همان طور كه از تاكيد عنوان بندي اش پيداست؛فيلمِ مسعود كيميايي است و در فيلم كيميايي همه چيز همان طور است كه او مي خواهد.در فيلم كيميايي همه كاراكترها براحتي در كوچه و خيابان و... اسلحه مي كِشند و آدم مي كُشند.در ماشين هاي آخرين مدلشان با كت شلوار و كراوات،گيلاس پُر مي كنند،مواد مي زنند و وقتي بعد از مدتها به خانه شان سر مي زنند در حاليكه بوي آشغالهايشان خانه را برداشته از يخچالشان سبزي خوردن پاك كرده ي تازه جلوي مهمان مي گذارند و شخصيت شيزوفرني ماجرا(سهند:بهرام رادان) در روزهاي جدايي از معشوق (دريا:مريلا زارعي) دولت آبادي مي خواند.
تازه از همه بهتر رضا معروفي(عزت الله انتظامي) از قول صادق هدايت مي گويد:«زماني صادق هدايت به من گفت بهترين سرمايه آدم ها خود كشي است.هر وقت خسته شدي هر وقت بريدي هر وقت جايي نداشتي از اين سرمايه ات استفاده كن!»
فيلم يك پدر خوانده خوب هم دارد(خسرو شكيبايي) كه با هر وعده غذايي اش در رستوران يك آهنگ گوش كند.
اما اينها همه حاشيه است.اصل ماجرا«عشق» است.عشقي كه فروزنده (ليلا حاتمي) را مجبور مي كند كه با وجود تمام بدي هاي معشوق (محسن:پولاد كيميايي) با اسلحه خالي براي انتقام برود!
البته معشوق هم بد آدمي نيست درست است كه در چند سكانس قبل مي خواسته دختر را به فاحشه خانه هاي دبي صادر كند و تمام صورتش را پايين آورده اما باز موقع رفتن براي او هم بليط هواپيما خريده!
وقتي فيلم تمام مي شود با خودت فكر مي كني كاش كيميايي به جاي جمع كردن يكجاي نماها و صحنه هايي كه در فيلم هاي ديگران ديده و دوست داشته از همان بهترين سرمايه اش استفاده مي كرد!
چراغ ها كه روشن مي شود از دختر و پسر رديف جلويي خبري نيست.از جايت كه بلند مي شوي مرد عينكي آدامس به دهن رديف پشتي هنوز به پرده مات مانده.از در شيشه اي كه رد مي شوي سرما پشتت را مي سوزاند.
«آن ني باريك پلاستيكي بهترين بهانه بود كه مستقيم نگاهت نكنم.وقتي دور ليوان بلند شيشه اي مي چرخاندمش،ناخنهايم به لبه ليوان تقه مي زد و قالب هاي يخ كوچك و كوچك تر مي شدند.
صورتت از لكه هاي آب شده بستني مهمان هاي قبلي آن ميز شيشه اي،لَك برداشته بود و من فكر مي كردم چقدر لكه هاي بستني بهت مي آد.»
بخشي از يك داستان نيمه تمام كه اميدوارم روزي تمامش كنم.
طي شش سال گذشته«جشنواره سينماي مستند كيش» به اعتبار و با نام كامران شيردل(دبير جشنواره)،بين مستند سازان ايراني چنان جايگاهي پيدا كرده بود كه شايد براحتي بتوان گفت،خيلي از مستند سازان براي حضور در اين جشنواره فيلم مي ساختند.در همين زمينه:
پستچي هميشه دوبار زنگ مي زند (مرثيه اي بر يك جشنواره)
زن نوشت (حذف سنگر به سنگر)