برگزيدگان پنجاه و ششمین جشنواره فیلم برلین شب گذشته معرفي شدند.«سينماي مستند(سينما،حقيقت)،هميشه برايم جذاب بوده و هست.شايد مهم ترين دليلش ميل به «حقيقت جويي» است.مطلب زير را درباره مستند تاريخ مصرف(محمد رمضاني) ،براي شماره چهارم و پنجم،(ويژه تابستان و پاييز)،فصلنامه«انديشه ايرانشهر» نوشتم.اين فصلنامه در زمينه شهرشناسي است و اين شماره اش به«سينماي مستند، شهر و جامعه مدرن» اختصاص دارد.براي خريد اينترنتي اش مي توانيد اينجا كليك كنيد».
امروز براي اولين بار روزنامه «اعتماد ملي» را خريدم.
راستش تصورم از اين روزنامه اصلا اين چيزي كه هست،نبود.آن چيزي كه من در شماره 17 اين روزنامه ديدم،يكسري خبرهاي فكسي و اينترنتي بود.
به جز 4-5 تا يادداشت كه بعضي هايشان هم سوخته بود(در صفحه 12 اين شماره يك يادداشت از چيستا يثربي به مناسبت تولد پري صابري كه 18 بهمن بوده چاپ شده)،تقريبا خبر يا مطلب توليدي چنداني نداشت.
آن چيزي كه من در اعتماد ملي ديدم،يك روزنامه 16 صفحه اي كم مايه بود كه 2 صفحه از اين 16 صفحه اش را هم با عكس شمع و عزاداري عاشورا به اسم«تصوير روز» پُر كرده بودند و البته جاهاي خالي آگهي را هم نبايد ناديده گرفت.
از همه جالب تر اينكه اين روزنامه شناسنامه نداشت.خيلي جالبه كه در سربرگ صفحه اول يك روزنامه قيمت دلار،يورو،درهم و سكه را بنويسند به شرطي كه يك جايي براي اسم مدير مسئول،صاحب امتياز و سردبير هم وجود داشته باشد!
1- مادرم يك دوست 30 ساله دارد كه براي همه مان خيلي نزديكتر از يك دوست خانوادگي است. براي همين بهش مي گم خاله.زن ساده و مهرباني است.اين خاله عزيزم يك نوه 16 ساله دارد كه چندين سال است بانيه يك تكيه مخصوص بچه هاست.اين بچه ها براي اينكه تكيه شان را بچرخانند مي روند در خانه مردم پول جمع مي كنند.اما امسال تا دو سه روز قبل از تاسوعا نتوانسته بودند هيچي پول جمع كنند. آنها هم كه خيلي دل شكسته شده بودند مي روند مي نشينند توي تكيه خالي يشان و مي زنند زير گريه.اسم نوه خاله ام توي شناسنامه اش رضاست اما همه شاهين صدايش مي كنند. همين طور كه اين بچه ها داشتند گريه مي كردند يك پيرمردي مي ياد تو و به نوه خاله ام مي گويد آقا رضا چرا گريه مي كني.بچه آنقدر ناراحت بوده كه با خودش فكر نمي كنه پيرمرد از كجا اسم شناسنامه ايش را مي داند. براي همين با گريه قضيه را براي پيرمرد تعريف مي كند.آن پيرمرد هم يك پولي نزديك 2 ميليون(مبلغ دقيقش را نمي دانم)،بهش مي دهد و مي گويد اين پول را بده به فلان حاج آقا(اسمش را نمي دانم) و بگو بيايد تكيه شما را بگرداند.از قضا اون حاج آقا مشهد بوده.بچه ها به پير مرد مي گويند حاج آقا مشهد است.پير مرد هم مي گويد مي دانم ولي همين الان آمد.موقع رفتن به بچه ها مي گويد اسم تكيه تان را بگذاريد تكيه حضرت علي اصغر.
آن طور كه خاله ام مي گفت بعد از اينكه آن حاج آقا به بچه ها گفته همچين مردي را نمي شناسد و شاهين هم يادش آمده كه هيچ كس نمي دانسته اسمش تو شناسنامه رضاست دم تكيه شان غوغايي شده.
حالا از همه جالب تر برداشت خاله ساده ي منه.خاله ام به مادرم گفته بود فكر كنم خود حضرت علي اصغر بوده كه اين پول را داده.مامان بيچاره من شگفت زده به خاله ام گفته حضرت علي اصغر كه تو شش ماهگي شهيد شده.كه خاله ام بهش گفته،خب تو اين سالها بزرگ شده دیگه!!!
2- اگر تا حالا تو يك مراسم روضه خواني شركت نكرده باشيد قطعا تو تلويزيون يكي از اين مراسم را ديديد.هميشه اعتقاد داشتم برگزاري بعضي از اين مراسم ها و ناآگاهي بعضي از اين روضه خوانها بزرگترين ضربه را به دين زده.(مي گم بعضي چون هميشه يك استثنايي وجود دارد).
ديروز يك دوستي داشت برام از يكي از اين مراسم تعريف مي كرد.گفت يك روضه خوان پيري داشته بالاي منبر از روز عاشورا مي خوانده.از زماني كه همه شهيد مي شوند و امام سجاد(ع) را مي آورد بالاي سر شهدا.پيرمرد براي اينكه شدت ناراحتي امام را بيان كند گفته،امام سجاد(ع) آنقدر ناراحت شده بوده كه نزديك بوده آنفلنگ توس كنه!(ظاهرا منظورش سكته بوده).
و بعد ادامه داده اين قوم معاويه هنوز هم هستند.همين هايي كه حالا كوري كاتور پيغمبر را كشيدند! (البته منظورش كاريكاتور بوده).
3- دوتا كوچه بالاتر از ما يك تكيه بود.كه مثل اكثر تكيه ها توش هيچ كدام از موارد ايمني را در نظر نگرفته بودند.اين تكيه را تو يك فضاي خالي كه قراره بعدا اتوبان بشه بسته بودند.و زير همان چادرهاي سياه با كپسول گاز آشپزي مي كردند.نمي دانم چرا هنوز بعضي ها عشق امام حسين(ع) را با خرافه ها قاطي مي كنند.وقتي ازشان مي خواي كه مسائل ايمني را رعايت كنند يك جوري نگاهت مي كنند انگار از قوم يزيدي و هميشه يك جواب مي دن«امام حسين خودش مواظب ما هست،امام حسين خودش كمك مي كنه»
ديروز زير آن چادرهاي سياه،يك كپسول گاز تركيد و آشپز بيچاره كه داشته كنار ديگ قيمه اش نماز مي خوانده مُرد.چند نفر هم زخمي شدند و تمام تكيه از بين رفت!
4- «بكوش تا عظمت در نگاه تو باشد نه در آن چيز كه بدان مي نگري» حتما اين جمله آندره ژيد را تو كتاب هاي درسي خوانده ايد.شايد هم بارها از زبان اين و آن شنيده ايد.من معناي اين جمله را بعد از ظهر عاشورا فهميدم.وقتي كه همه زنهايي كه داشتند تو خانه ما با مادرم حلواي نظري مي پختند گفتند روي حلواي توي ديگ يك «محمد» افتاده و من نديدم!
از كوچه تا خيابان پُر از پرچم هاي سياهِ «يا حسين» است،اما جلوي هر يك پرچم سياهِ«يا حسين» يك پرچم سبز هست.پرچمي كه رويش نوشته«يا ابوالفضل».
زن هاي همسايه همه جمع شدند و دارند سبزي،پياز و... نذري فردا را پاك مي كنند.انگار اين روزها همه به هم نزديك ترند.
يك بُغضي تو گلومِ كه پايين نمي آد.نه فقط براي اينكه فردا تاسوعاست.نه فقط براي اينكه عاشق ابوالفضل ام.اين بُغض براي زن همسايه،هم هست.كه برام خيلي نزديكتر از همسايه است.زني كه با وجود همه مشكلات هميشه مثل يك كوه،محكم بود.
زن همسايه چهار تا بچه داشت.سه تا دختر كه دوتاشان كور بودند و يك پسر كور.يكي از دخترهايش كه كور بود 5 سال پيش مُرد و آن يكي دختر كورش ديروز سكته كرد.امروز رفتم ديدنش.اون 43 سالش است،اما خيلي كوچكتر به نظر مي رسد.در واقع مثل يك بچه 12-13 ساله است.گوشه اتاق خوابيده بود و هيچ متوجه حضور من نشد.دكترها جوابش كردند گفتند هر چي مي خواد بهش بدهند بخورد.
راستش بيشتر ناراحتيم براي مادرش است نه براي اون.امروز زن همسايه ديگه اون زن محكم و قوي اي كه من مي شناختم نبود.امروز زن همسايه شكسته بود،بريده بود،درمانده بود.
رفتم كه با بقيه زنها سبزي پاك كنم.رفتم كه يادم بره كي ام،چي ام.زنها سبزي پاك مي كردند و براي هم خاطره تعريف مي كردند.از مكه رفتنشان.از سوغاتي خريدنشان.از دعاهاي مستحب اين روزها. براي دختر چادري همسايه كه دانشجوي رشته الهياتِ يك خواستگار پيدا شد.مادرش كه ذوق زده شده بود مي گفت حالا اجازه بديد با باباش صحبت كنم و يكي ديگه مي گفت خواهر اين روزها كه موقع اين حرفها نيست،بزاريد براي بعد از قتل.همه پشت سر هم و با هم و دَر هم حرف مي زدند. مدام حرف مي زدند و من به زن همسايه فكر مي كردم و من به زن همسايه فكر مي كنم...
اين روزها خيلي گيجم و نگران.بحث استفاده ايران از انرژي هسته اي تا چند وقت پيش فقط به شكل يك شعار«انرژي هسته اي حق مسلم ماست» بود.
اما با اتفاقات اين چند روزه و دستور رييسجمهور مبني بر تعليق اجراي داوطلبانه پروتكل الحاقي، قضيه خيلي فرق كرده است.
امروز تو اخبار ساعت 14 يك گزارشي پخش كردند.نظر مردم را در اين درباره مي پرسيدند.عجيبه كه بيشتر آن آدم ها اين قضيه را به قيام امام حسين(ع) و واقعه كربلا ربط مي دادند و اعتقاد داشتند ما بايد برويم و عاشورايي حقمان را بگيريم.من از سياست هيچي نمي دانم اما مي دانم كه اين راهش نيست!
آرزو مي كنم عاقبت اين ماجرا خير باشد و اميدوارم دوباره به روزهاي با پوست پرتقال مايع ظرفشويي درست كردن و با كارت شير پاستوريزه خريدن بر نگرديم!
10 روز پشت سر هم فيلم مي بيني.مي ري.مي ياي.ساعت را براي فردا كوك مي كني.دلهره دير رسيدن.گيجي تو يك روز 4 تا فيلم ديدن.قضاوت هاي عجولانه بعد از فيلم ها.دود سيگار و سيگار.فيلم هايي كه از جدول نمايش خارج مي شوند.فيلم هايي كه غير منتظره اكران مي شوند.آدم هايي كه جشنواره به جشنواره از ديدنشان خوشحال مي شي و آدم هايي كه از نگاه هايشان فرار مي كني. بعد يكدفعه همه چيز تمام مي شه.همه بر مي گردن به روزهاي قبل و همه چيز دوباره روزمره مي شه.دوباره اتاق سفيد.دوباره صفحه تخت مانيتور و اين تار عنكبوت جهانيه،چاره سازه دوست داشتني...
سردمه،از مزه خرمالو بيزارم!
چرا همه چيز مزه خرمالو مي ده؟
بيست و چهارمين جشنواره فيلم فجر،روز گذشته با معرفي برگزيدگان بخش هاي جنبي پايان يافت.
جشنواره بيست و چهارم، در بخش هاي؛ مسابقه سينماي ايران،بخش مهمان، جشنواره جشنواره ها، مسابقه سينماي آسيا، مسابقه سينماي معناگرا، مسابقه سينماي بين الملل فيلم هاي بلند، نمايش آثار ويژه مستند و كوتاه خارجي، نمايش هاي ويژه فيلم هاي سينمايي، مسابقه سينماي ايران فيلم هاي اول و دوم، مسابقه سينماي ايران آثار مستند، مسابقه سينماي ايران فيلم هاي كوتاه، مسابقه فيلم هاي كوتاه بين الملل، چشم انداز آثار مستند و داستاني امريكاي لاتين و مروري بر آثار يوجي يامادا و سيدني لومت و بخش يكصد سالگي سينماي چين،برگزار شد.
از بخش هاي ديگر جشنواره بيست و چهارم مي توان به «بازار بينالمللي فيلم ايران» اشاره كرد كه از چهارم تا نهم بهمن ماه با حضور72 موسسه و شركت خارجي تهيه و توزيع فيلم در مركز آفرينش هاي هنري كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان برگزار شد.
همچنين در افتتاحيه اين جشنواره سه مراسم نكوداشت براي خسرو سينايي،گلاب آدينه و مجيد انتظامي برگزار شد.
حاميان مالي جشنواره بيست و چهارم،معاونت سينمايي و امور سمعي و بصري وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي،بنياد سينمايي فارابي،ايران خودرو،شهرداري تهران،هواپيمايي قطر و موبايل LG بودند.
استفاده از اسپانسر(يا همان حاميان مالي خودمان)،در هر جشنواره اي شيوه مرسومي است.هر جشنواره اي براي سر پا ماندن احتياج به پشتوانه دارد و اين اسپانسرها در ازاي اين حمايت مي توانند براي كالاهايشان تبليغ كنند.
اما در ميان اسپانسرهاي امسال جشنواره فجر به وضوح تبليغات موبايل LG بيشتر از سايرين بود.البته آگهي موبايل LG با حضور بهرام رادان با آن سبك و سياق،بيشتر نوعي ضد تبليغ بود.
فكر مي كنم اگر قرار بود شيوه دادن زرشك طلايي(كه چندان جدي گرفته نشد و بيشتر به يك شوخي تبديل شد)،ادامه پيدا كند،بهرام رادان براي حضور در اين آگهي شايسته دريافت آن بود!
از ديگر نكات قابل اشاره بيست و چهارمين جشنواره فيلم فجر،زمان برگزاري آن بود كه بر خلاف روال هميشگي كه در دهه فجر برگزار مي شد،امسال به دليل مصادف شدن با ماه محرم 30 دي تا 10 بهمن برگزار شد و مراسم اختتاميه آن هم دو روز قبل از پايان برگزاري جشنواره برگزار شد.
بيست و چهارمين جشنواره فيلم فجر،با وجود همه اشكالات و كاستي ها،در نحوه برگزاري و ... يك حُسن بزرگ داشت و آن هم اين بود كه به دوستداران سينما اين اطمينان را مي داد كه جشنواره فيلم فجر تحت هر شرايطي برگزار خواهد شد.
شب گذشته برگزيدگان بيست و چهارمين جشنواره فيلم فجر معرفي شدند.فكر مي كنم به همين دليل،امروز سينما خلوت تر از روزهاي گذشته بود.
امروز چند كيلو خرما براي مراسم تدفين دومين فيلم بلند سامان سالور و شبانه اولين فيلم بلند كيوان عليمحمدي و اميد بنكدار را ديدم.فيلمسازاني كه كارشان را با فيلم كوتاه و مستند آغاز كرده اند و اتفاقا در بخش مستند هم فيلم داشتند.
سامان سالور آرامش با ديازپام 10 را در بخش مسابقه آثار مستند ايران و كيوان عليمحمدي و اميد بنكدار مستند ام،دي،ام،اي را در اين بخش داشتند كه دومي شب گذشته سيمرغ بلورين بهترين پژوهش فيلم مستند را گرفت.
البته هر دو فيلم بلند هم نامزد دريافت سيمرغ بلورين بهترين فيلم اول و دوم بودند،اما هيچ كدام سيمرغ را نگرفتند.
چند كيلو خرما براي مراسم تدفين،فيلم ساكني بود و يك مشكل بزرگ داشت مشكلي كه بيشتر فيلمسازان فيلم كوتاه وقتي وارد سينماي حرفه اي مي شوند دارند.
معمولا فيلمسازان فيلم كوتاه فيلم هايشان را طبق سليقه ي خودشان مي سازند.براي مخاطباني خاص.اما در سينماي حرفه اي قضيه خيلي فرق مي كند.در سينماي حرفه اي اهميت به مخاطب خيلي بيشتر است چون مخاطب بايد فيلم را بپسندد.بايد فيلم را ببيند.بايد فيلم بفروشد تا فيلمساز و تهيه كننده بتوانند فيلم بعدي يشان را بسازند و تهيه كنند.
چند كيلو خرما براي مراسم تدفين،فيلمي است كه نسبت به سليقه سازنده اش ساخته شده و از قضا سليقه سازنده اش هم خيلي به فيلم هاي دسيكا،تاركوفسكي،كيشلوفسكي،بهمن قبادي و عليرضا اميني خودمان شبيه است!
و اين شباهت به حدي است كه موقع تماشاي فيلم احساس مي كنيد تمام اين قاب بندي هاي سياه و سفيد را بارها و بارها ديده ايد.
مستند آرامش با ديازپام 10 سامان سالور درباره زندگي آهنگسازي ناشناخته است به نام محسن نامجو. در طول اين مستند 45 دقيقه اي افراد زيادي درباره شخصيت و آثار اين آهنگساز ناشناخته صحبت مي كنند.از همه جالب تر اينكه اين افراد هم براي تماشاگر ناشناخته هستند و فيلمساز هم براي معرفي آنها هيچ كاري نمي كند.حتي به شيوه رايج از زير نويس براي معرفي هم استفاده نمي كند.نكته جالبي كه وجود دارد اين است كه همين آهنگساز در چند كيلو خرما براي مراسم تدفين، نقش عباس را بازي مي كند.
با اين حساب فكر مي كنم محسن نامجو يكي از پديده هاي جشنواره بيست و چهارم بود.چون هم يك مستند درباره زندگيش در جشنواره نمايش داشت و هم يك فيلم بازي كرده بود.اما متاسفانه كسي به اين نكته توجه نكرد و فكر مي كنم بايد دوباره به ناكجا آباد آرامش با ديازپام 10 برگردد!
شبانه اولين فيلم بلند كيوان عليمحمدي و اميد بنكدار،فيلم خوش ساختي بود.اما متاسفانه حرفي براي گفتن نداشت.شبانه از آن دست فيلم هايي بود كه بعد از تمام شدنش از خودتان مي پرسيد، خب كه چي؟
مي توان به جرات گفت اگر حضور هديه تهراني در فيلم نبود خيلي از تماشاگران همان 20 دقيقه اول سالن نمايش را ترك مي كردند.متاسفانه مستند ام،دي،ام،اي اين دو فيلمساز را نديدم اما مي دانم درباره قرص هاي اكس است و از قضا شبانه نيز در اين باره بود.
جشنواره فيلم فجر همواره مكاني براي ديده شدن فيلم هاي بلند بوده و هست.حضور فيلم هاي كوتاه و مستند در اين جشنواره هرگز با استقبال عمومي روبرو نبوده و اين فيلم ها با وجود تمام قابليت ها، هميشه مثل نوعي چاشني در كنار آثار بلند به نمايش در آمده اند.البته در اين ميان توجه به فيلم هاي انيميشن آنچنان كمرنگ است كه حتي براي نمايش اين آثار بخشي در نظر گرفته نشده است و اين آثار در بخش داستاني حضور دارند.
اينانا
مستند اينانا ساخته سودابه مجاوري،مستندي تاريخي درباره ایزد بانوی هزارههای پیش از میلاد در منطقه بینالنهرین است که ریشه در «نه نه خاتون» بومی سرزمین ایران دارد.فیلم،ساختاری اپیزودیک دارد.اپیزود یک،داستان عشق اینانا و اپیزود دو،به اجرای مراسم امروزین در بیرجند و اپیزود پایانی، بازگشت روایت به روز نخست را روایت کرده است.
سودابه مجاوري سازنده اين اثر آنچنان آگاهانه از تركيب رنگ ها استفاده كرده و قاب بندي پلان هايش آنچنان حساب شده است كه شايد براحتي مي توان گفت در فيلم هيچ قاب اضافه اي وجود ندارد و همه چيز دقيقا همان طور است كه بايد.
تلالو
تلالو ساخته امير توده روستا،درباره نوجوانی است كه شاهد مرگ خودش است و اطرافیانش را در لحظههای مختلف میبیند.
تلالو فيلمي خوش ساخت و فرماليستي است،كه شايد نتوان نمونه ي مشابهش را در سينماي بلند جست.فيلم در اجرا بي اندازه قوي است.
پلان هاي زير آب و پلان هاي هاي انگل فيلم،آنچنان با وسواس و دقت تصويربرداري شده است و زاويه ها آنقدر خوب انتخاب شده اند كه تماشاگر را براي لحظاتي مبهوت مي كنند.
اتاق جيغ
انيميشن اتاق جيغ ساخته شيدا زرين فام،درباره دختر بچهای است كه در حین بازی با گویی افسانهای برخورد میکند، پس از برداشتن گوی و بازی با آن که گویا عضوی مقدس از یک جنگل است،درگیر حوادثی میشود و به مرور داستان تولد را از نخستین روز تا آخرین روزهایش دنبال میکند.
اتاق جيغ به شيوه انيميشن ماسه اي ساخته شده است.البته در این فیلم برای ایجاد فضاهای رنگی از نرم افزارهای کامپیوتری هم کمک گرفته شده است.
اتاق جيغ سرشار از نماد و استعاره است.عنوان فيلم هم تمثيلي از اتاق نگهداری از کودکان تازه متولد شده در زايشگاه هاست.
سه شنبه،ساعت 8ونيم،سينماصحرا،ستاره ها،جلد سوم
ستاره بود جلد سوم ستاره ها سه گانه ي فريدون جيراني،از هر نظر فيلم ضعيفي بود.از آن دست فيلم هايي كه نه دنيا را دارند و نه آخرت.نه جزء فيلم هاي هنري و روشنفكري هستند و نه فيلم هاي تجاري.
فيلمي بيش از اندازه كش دار كه اصولا لزوم ساختش را نمي فهميم.ظاهرا جيراني در جلسه پرسش و پاسخ فيلمش گفته ستاره بود يك فيلم شخصي است.از فيلمسازي مثل جيراني،كه همواره دغدغه مخاطب داشته همچين حرفي واقعا بعيد است.فقط معلوم نيست چرا مردم اين وسط فيلم هاي شخصي يشان را به خورد ما مي دهند!
داخل تاكسي،قبل از به آهستگي
معمولا سر ظهر تاكسي گرفتن كار سختيه.ساعت 12 و نيم بود و من مي خواستم برم سينما تا به آهستگي را ببينم.چند متر جلوتر از من يك پسر 17-18 ساله فلج روي ويلچر منتظر تاكسي بود.اتفاقا مسيرمان هم يكي بود.قبلا يك بار باهاش سوار يك تاكسي شده بود.چند تا تاكسي از جلومان رد شدند و سوارمان نكردند.نمي دانم به خاطر اون پسر كه مسيرش با من يكي بود و راننده ها نمي خواستند سوارش كنند،من را هم سوار نمي كردند يا واقعا مسيرشان جاي ديگري بود.
بالاخره بعد از 5-6 دقيقه اي يك راننده براي من نگه داشت.راستش موقع سوار شدن يكم شرمنده بودم ولي خب ديرم شده بود مي خواستم برم به آهستگي را ببينم.
به محض اينكه من سوار شدم راننده شروع كرد فحش دادن به پسر فلج.مي گفت اين فلان فلان شده ها رفتند جبهه جنگ كردند،انقلاب كردند،مملكت را اينجوري كردند.بهش گفتم آقا اون يك پسر 17-18 ساله بود سنش به اين چيزهايي كه شما مي گين قد نمي ده.چند دقيقه اي ساكت شد،بعد گفت فرمايش شما متين،اما اين مُرده،زنده[...] ها،نبايد اينها را از خيابان جمع كنند؟
بايد همه اين فلج ملج ها را جمع كنند ببرند بريزند روي مين!
حالا آنها اين كار را نمي كنند چرا خود فلان فلان شده اينها خودشان را نمي كُشند!
راننده دِفُرمه از آنجا تا مقصد به خواهر و مادر همه مملكت فحش داد.مي گفت من هر چي پول در مي يارم مي رم براي خودم عشق و حال مي كنم.بچه هام را بيرون كردم گفتم بريد پي زندگي تان من مي خوام براي خودم زندگي كنم.با دوستهام مي رم شمال مي رم عشق و حال،پول در مي يارم براي خودم خرج مي كنم.

1- چند ساعت پيش جلد اول ستاره ها سه گانه جديد فريدون جيراني،با عنوان ستاره مي شود را ديدم.ستاره مي شود فيلم متوسطي بود،بازيه انديشه فولادوند را اصلا دوست نداشتم،خنده هايش بدجوري روي اعصاب مي رفت اما امين حيايي مثل هميشه دوست داشتني بود.
پايان فيلم هم خيلي رو بود،آنقدر كه اصلا نقطه اوج فيلم و ضربه اي محسوب نمي شد.اما فكر مي كنم ستاره مي شود نظر مخاطبان عام را جلب كند و فروش خوبي داشته باشد.به هر حال جيراني فيلمسازي است كه هميشه دغدغه ي گيشه داشته و اين اصلا چيز بدي نيست.
2- چهارشنبه سوري ساخته اصغر فرهادي تا امروز بهترين فيلم ايراني بود كه در جشنواره فجر ديدم و فكر نمي كنم در چند روز آينده هم فيلمي به اين خوبي ببينم.
بازيهاي فيلم عالي بود،خصوصا حميد فرخ نژاد كه مثل هميشه عالي بود.هديه تهراني هم بازي خوب و متفاوتي داشت.
فيلم،فيلمنامه كار شده و حساب شده اي داشت.يك نكته اي كه درباره فيلم خيلي نظرم را جلب كرد توجه اصغر فرهادي به خصوصيات زنانه بود.
دقيقا بعد از فصلي كه زن شكش به همسرش برطرف شد.خانه بهم ريخته صبح را مرتب مي بينيم. زن هم ديگر مثل صبح آشفته و بدون آرايش نيست.
3- يادمه وقتي بچه بودم مادرم زياد به سينما رفتن اعتقاد نداشت(البته هنوز هم ندارد)،هر وقت كه از دم يك سينما رد مي شديم بهش گير مي دادم كه بريم سينما.گاهي براي اينكه صدام را بند بياره مي بردم سينما.اما هميشه از همان جايي كه فيلم در حال نمايش بود مي بردم تو.هر چقدر كه بهش مي گفتم صبر كنيم اين سانس تمام شه از اول سانس بعد بريم تو گوش نمي كرد.مي گفت از همين جاش مي بينيم بعد مي شينيم اولش را هم مي بينيم.
امروز سانس هشت و نيم مي خوام برگردم سينما و جلد سوم ستاره ها را با عنوان ستاره بود را ببينم و دقيقا همان حس بچگي ام را دارم.مي خوام برم جلد سوم را ببينم چون جلد دوم براي جشنواره آماده نشده به هر حال اينجا ايرانِ ديگه.
4- فردا تولدمه.فردا دقيقا 25 ساله ام و از پس فردا به اين 25 سال اضافه مي شود.(از زور بيكاري روزهاي زندگي مان را مي شمريم).
بعد از زمزمه هايي كه بر سر توقيف فيلم به نام پدر ساخته ابراهيم حاتمي كيا بود،بالاخره امروز فيلم به نمايش در آمد.در اولين روز از بيست و چهارمين جشنواره فيلم فجر،چهار تا فيلم ديدم كه هر كدامشان به نوعي برايم قابل اهميت بود.شايد براي همين بود كه بر خلاف عادت هميشگي ام حدود 8 ساعت پشت سر هم فيلم ديدم و به خاطر همين امروز تصميم گرفتم كه براي استراحت و تمدد اعصاب هم كه شده جشنواره نرم!
فيلم ديدن تو سينما مطبوعات،علاوه بر مفت بودن،اين خوبي را داره كه از قبل مي دوني مي خواي بري چي ببيني و راستش يكي ديگر از دلايلي كه امروز جشنواره نرفتم همين بود.
اولين فيلمي كه ديدم كارگران مشغول كارند ساخته ماني حقيقي بود.راستش فيلم قبلي اش (آبادان)،را نديدم اما تعريف هايي كه از آن فيلم شنيده بودم و اصولا شخصيت خود ماني حقيقي، برايم انگيزه اي بود كه حتما برم اين فيلم را ببينم.داستان فيلم درباره چهار دوست قدیمی است كه در حاشیه یک جاده کوهستانی متوجه تخت سنگی میشوند و وسوسه میشوند تا از هر راهي كه شده آن تخت سنگ را از جا بکنند.
فيلم توقعي را كه از سازنده اش داشتم برآورده نكرد.البته بعضي ديالوگ ها،لحظه ها و پايان فيلم را دوست داشتم اما احساس مي كنم اين خط داستاني در قالب يك فيلم كوتاه 20 دقيقه اي فوق العاده بود اما براي يك فيلم بلند،بيش از اندازه سرد به نظر مي رسيد.البته نقش كيارستمي را به عنوان طراح فيلمنامه نبايد در اين سردي ناديده گرفت!
خانه خنجرهاي پران ساخته ژانگ ييمو،دومين فيلمي بود كه ديدم.فصل آغازين فيلم و بازيه حرير و طبل يكي از بي نظير ترين سكانس هاي سينمايي بود كه تا به حال ديدم.ييمو آنچنان استادانه و هوشمندانه از رنگ هاي سرد و گرم در كنار هم استفاده كرده بود كه پلان به پلان فيلم مثل يك تابلوي نقاشي زيبا بود.توصيه مي كنم اين فيلم را از دست ندهيد.
يك شب اولين ساخته نيكي كريمي سومين فيلمي بود كه ديدم.فيلم داستان دختري است كه بنا به شرايطي مجبور مي شود يك شب را تا صبح در خيابان سر كند.بر خلاف نقدهاي منفي اي كه درباره فيلم خوانده بود يك شب فيلم متوسطي بود كه قطعا با حذف يكسري ديالوگ هاي شعاري مي توانست فيلم خوبي باشد.
و بالاخره پنهان ساخته مايكل هانكه چهارمين فيلمي بود كه ديدم. فيلم درباره مردي است كه نوار هاي ويديويي و نقاشي هاي خاصي را از فردي ناشناس دريافت مي كند.بدي اي كه فيلم خارجي ديدن در جشنواره دارد اين است كه تماشاگر واقعا نمي داند آن چيز كه تا انتها مي بيند حقيقت فيلم است يا فقط آن چيزي است كه اجازه دارد ببيند.فيلم لحظات خاص و يك ضربه بي نظير داشت.اما بعد از تمام شدن فيلم احساس كردم هنوز خيلي گره ها مانده بود كه باز نشد.