ساعت 2 صبح ديروز برگشتم.اين سفر برايم تجربه خيلي خوبي بود.خصوصا كه براي اولين بار از ايران بيرون ميرفتم.اين كه بعد از 25 سال به جايي بري كه بتوني توش بي هيچ قيد و بندي راحت نفس بكشي،به موهات آفتاب بخوره و پوست تنت را بسوزاند،خيلي تجربهي عجيبيه.
روز اول كه بدون مانتو و روسري تو خيابان راه ميرفتم يكم سختم بود.احساس ميكردم همه دارند منو نگاه ميكنند و چيزي كه برام خيلي جالب بود برخورد مردهاي ايراني بود.انگار آمده بودند آنجا كه فقط دخترهاي ايراني را ديد بزنند.اگر يك دختر ايراني با قيافه معمولي از بين 100 دختر روس و اروپايي خوشگل رد ميشد،همه مردهاي ايراني چشمشان دنبال همان يك دختر بود.البته مردهاي عرب هم تقريبا همين طور بودند.
دبي براي تجربه كردن جاي خوبيه.تو آنجا ميتوني همه چيزهاي خوب كشورهاي مختلف را تو مديوم كوچكتر ببيني.
ديدن صحرا،دريا،آبشار و پيست اسكي و... واقعا تجربهي جالبيه.پيست اسكي دبي قشنگ ترين جايي بود كه ديدم.فضاي فانتزي بينظري داشت.آنقدر همه چيز قشنگ و رويايي بود كه احساس ميكردي به دنياي انيميشن قدم گذاشتي.
برف مصنوعي،درخت هاي كاج مصنوعي و يك آسمان آبي كه تو سقف بلند آن پيست نقاشي شده بود واقعا رويايي بود.

يكي از جاهاي خيلي قشنگ دبي يك مركز خريد به اسم «ابن بطوطه» است.ابن بطوطه به سبك معماري 5 كشوره ايران،چين،هند،مصر و تونس ساخته شده و تو هر قسمت،سنبلهاي آن كشور و يك رستوران با غذاهاي آن كشور هست.قسمت ايران با كاشي هاي فيروزهاي تزيين شده بود و رستوران حاتم تو آنجا شعبه داشت.جاتون خالي غذاش واقعا خوشمزه بود!
دبي يك بازار سنتي هم دارد كه متاسفانه اسمش يادم رفته.سقف و در و پنجره آن بازار چوبيه و پشتش يك هتلي هست كه مسافرهاش از روي درياچه با قايق رفت و آمد ميكنند.آنجا هم خيلي قشنگه اما قشنگ ترين هتلي كه تو دبي ديدم هتل«جميرا بيچ» است.بيشتر مسافرهاي آنجا اروپايي هستند. سقف اين هتل شيشهاي است و فضاسازيه فوق العادهاي دارد.از پشت اين هتل «برج دبي» كاملا پيداست و يك فضايي شبيه جنگل هاي هاوايي (البته آن طوري كه من تو فيلمها ديدم)دارد.جلوي اين هتل هم يك آبشار درست كردند و يك چيزي شبيه غار كه ظاهرا توش يك درياچه مصنوعي براي شنا هست.راستش هيچ كسي را با لباس آن تو راه نميدن،بنابراين من نتونستم بفهمم توش چه خبره!
اگر ميخواهيد تو دبي خريد كنيد اصلا به اين تبليغات مزخرف ماهوارهاي توجه نكنيد.چون تبليغ بدترين فروشگاه ها را ميكنند.سر زدن به اين فروشگاه ها فقط باعث ميشود كه وقت و پولتان را از دست بدهيد و يك توصيه خيلي مهم؛هيچ وقت سراغ فروشگاه هاي 5 و 10 درهمي نرويد خصوصا اگر اجناس چيني ميفروختند چون بعد از خارج شدن از اين فروشگاه تازه متوجه ميشويد كه ناخواسته 1000 درهم خريد كرده ايد!

در طبقه آخر «لامسي پلازا» يكي از اين فروشگاهها هست.توي اين فروشگاه پُر از ظرف و عروسكهاي چيني قشنگ است.راستش من قبل از اين فروشگاه به «سيتي سنتر» سر زدم و دلم نيامد كه يك كت zara را 100 درهم بخرم اما تو اين فروشگاه 150 درهم عروسك و ظرف چيني خريدم!
تو مدتي كه دبي بوديم سه تا دوست پيدا كرديم.سه تا پيرزن كه براي ويزاي آمريكا آمده بودند.آفاق و دُخي و بدري.آفاق و دُخي خواهر بودند دُخي بزرگ تر بود فكر ميكنم يك چيزي در حدود 65 سال.به نظرم آفاق 4-5 سالي ازش كوچكتر بود و هردو معلم بازنشسته بودند.بدري از آن دوتا جوان تر بود فكر ميكنم حدود 55 سالش بود.
تو هتل با هم دوست شديم و بيشتر خريدهامون را با هم رفتيم.با وجود سنشان خيلي پا بودند امكان نداشت بهشان بگيم ما ميخواهيم يك جايي بريم و آنها بگن نمييايم.هميشه زودتر از ما دَم در وايستاده بودند.البته بدري يكم پُر توقع بود اما آن دوتا واقعا با حال بودند.باهاشون خوش ميگذشت حتي ميخواستيم با هم ديسكو هم بريم.اما ليدر تورمان نذاشت.گفت اگر با اينها بريد مسخره تان ميكنند.
چهارشنبه سوري باهاشون رفتيم«كاباره تهران» راستش آنها بيشتر از ما ذوق و شوق داشتند كه برند كاباره.بدري مي گفت اگر كاباره نريم دبي آمدنمان حرام ميشه بايد بريم كاباره حلالش كنيم.
اگر مي خواهيد تو دبي به يك كاباره امن و آرام برويد«كاباره تهران» جاي خوبيه.تو تبليغاتش كه تو شهر ديديم نوشته بودند كه سامان و ناهيد آنجا ميخوانند اما وقتي رفتيم فهميديم كه يك شب درميان مي خوانند.آن شبي كه ما آنجا بوديم ناهيد مي خواند البته اگر بشه اسمش را خواندن گذاشت چون اصولا چيزي به اسم صدا ندارد.اما سه تا خواننده كاباره اي،قبلش خواندند كه صداي دوتاشون واقعا عالي بود. آرش و آناهيتا.آرش همانيه كه آهنگ«منو تنها نذار رو قلبم پا نذار» را خوانده.صداي خيلي رسا و صافي دارد.آناهيتا هم آهنگ هاي هايده و مهستي را مي خواند و صداش به نظرم خيلي قشنگ تر از آن دو تا بود.راستش بعد از خواندن آنها صداي ناهيد به نظرم شبيه صداي جير جيرك ميآمد.
اما چيزي كه تو اين سفر خيلي ناراحتم ميكرد اين بود كه چرا ما بايد بيايم و پولمان را اينجا خرج كنيم. در حاليكه تو كشور خودمان خيلي جاهاي ديدني و قشنگ براي جذب توريست داريم.همين كيش خودمان واقعا هيچي كم از دبي نداره.اگر يكم بيشتر به اين جزيره برسيم و بذاريم واقعا مثل اسمش منطقه آزاد باشه علاوه بر ايرانيها مي تونه كلي توريست خارجي جذب كنه.آدم دلش ميسوزه وقتي ميبينه اين عرب ها دارند بدون هيچ زحمتي اينقدر راحت زندگي مي كنند.در حاليكه يكي مثل من ميره پس انداز يك ساله اش را 5 روزه تو شهرشان خرج مي كنه!
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 15:27 توسط قاب عکس خالی
|
گوش ِ مسعود دهنمكي كَر،فردا دارم مي رم دبي!
اين اولين باريه كه ميخوام پام رو از ايران بزارم بيرون.هر چند كه دبي چندان خارج محسوب نميشه.يك جايي همين بغل،بيخ گوش خودمونه اما از آنجايي كه قراره من و خواهرم دوتايي بريم،يكم دلشوره دارم.
فكر نميكنم تو مدتي كه آنجا هستم دسترسي به اينترنت داشته باشم.بنابراين يك 5 روزي اينطرف ها پيدام نميشه!
+
نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 20:40 توسط قاب عکس خالی
|

مجموعه داستان كوتاه
عاشقيت در پاورقي نوشتهي محسا محب علي؛شامل هشت داستان كوتاه است.اين مجموعه در سال 83 جايزه بهترين مجموعه داستان سال بنياد گلشيري را گرفته است.
مهمترين چيزي كه ابتدا درباره اين مجموعه به چشم ميآيد،روايت داستان در داستان است. خصوصا در داستان «عاشقيت در پاورقي».
[من و عاشقم در آپارتمان چهل متریای که در خيابان حافظ اجاره کردهايم روبروی تلويزيون نشستهايم و سريالِ هلکوپتر امداد را تماشا میکنيم.من در حساس ترين لحظهی داستان از جا برمیخيزم،به اتاق خواب میروم و ربدشامبر قرمز رنگی میپوشم و جلوی تلويزيون میايستم و موهايم را شانه میزنم و در جواب اعتراض عاشقم اغواگرانه نگاهش میکنم.او لبخند میزند ولی همچنان سعی دارد داستان را دنبال کند.من پريز تلويزيون را از برق بيرون میکشم.
برای درک بهتر اين بخش از داستان بهتر است رجوع کنيد به کتاب آمريکايیِ آرام اثر گراهام گرين ، ترجمهی عزت الله فولادوند، انتشارات خوارزمی، چاپ اول، صفحهی 143؛ آن جايی که پايل از فاولر، آن خبرنگار انگليسی با تجربه، میپرسد:« عميقترين تجربهی جنسیای که تا به حال داشتهای چه بوده است؟»
و فاولر به آن آمريکايیِ جوان و آرام پاسخ میدهد:« يک روز صبح زود که در رختخواب دراز کشيده بودم و زنی را که ربدشامبر قرمز تنش بود و موهايش را برس میزد تماشا میکردم.»
در آن لحظه تمام حس اروتيک آن عاقله مرد انگليسی بر اين صحنه متمرکز شده بود. صحنهای که به احتمال قوی با هيچ يک از معشوقههايش تجربه نکرده بود، ولی در آن لحظه که در برج در کنار آن دو سرباز ويتنامی و آن آمريکايیِ آرام در وحشت حملهی ويِتکُنگها شب را به صبح میرسانيد، تنها تصويری بود که ذهن خسته و پريشانش به ياد میآورد. به احتمال زياد فاولر در آن لحظه به هيچ کدام از معشوقههايش به طور اخص فکر نمیکرد؛ نه به فوئونگ، آن ققنوس زيبای ويتنامی، و نه به آن محبوب انگليسیاش. آن تصوير برآيند تمام لحظات عاشقانهای بود که آن مرد انگليسی تجربه کرده بود.]
در اين داستان بارها به كتاب ها و فيلمهاي خاطره انگيز گذشته رجوع مي شود.اما عاشقيت در پاورقي بر خلاف شروع عاشقانهاش پايان خوشي ندارد.
«هفت پارهي داناي كل» نام داستاني ديگر از اين مجموعه است.داستاني كه نويسنده در ابتدايش تاکيد به داناي كل بودنش دارد؛اما وقتي روايت پازلي اش به پايان مي رسد،اعتراف مي كند كه احمق ترين داناي كل دنياست. در واقع نويسنده در پايان اين داستان در كنار خواننده اش قرار مي گيرد و همين نوع روايت بي طرفش است كه به دل خواننده مي نشيند.
مهسا محب علي در اين مجموعه تجربه هاي جديدي در فرم و روايت داشته؛خصوصا به روابط دروني آدمها بسيار توجه كرده است.
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 12:8 توسط قاب عکس خالی
|

فردا 8 مارس روز جهاني زن است.
ماهنامه «فصل نو» ويژه نامهاي را به همين مناسبت منتشر كرده كه شامل مطالب و عكس هاي جالبي است.
براي خواندن اين ويژه نامه مي توانيد
اينجا كليك كنيد.
فردا همانديشی زنان هم به مناسبت اين روز در پارک دانشجو از ساعت 16 تا 17 برگزار مي شود.
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 11:23 توسط قاب عکس خالی
|

مراسم هفتاد و هشتمین دوره اهدای جوايز
اسکار،صبح امروز برگزار شد و برگزيدگان به شرح زير معرفي شدند.
بهترين فيلم:
تصادف (پل هگیس).
بهترين كارگردان :آنگ لي براي
كوهستان بروكبك. بهترين بازيگر مرد:فيليپ سيمور هافمن براي فيلم
كاپوتي.
بهترين بازيگر زن:ريز ویترسپون براي فيلم
برو تو صف. بهترين بازيگر نقش مكمل زن:ریچل وایز براي فيلم
باغبان وفادار.بهترين بازيگر نقش مكمل مرد:جورج كلوني براي فيلم
سيريانا.بهترين فيلم به زبان خارجي:
تسوتسي(گوين هود)،آفريقاي جنوبي.
بهترين پويانمايي داستاني:
والاس و گرومیت:نفرین خرگوش نما (نیک پارک و استیو باکس).
بهترين صداگذاري:
كينگ كنگ.
بهترين مستند بلند:
مارش پنگوئنها(لوك ژاكه).
بهترين مستند كوتاه:
یادداشت های یک پیروزی:سال های طلایی نورمن کوروین(كورين مارينان و اريك سيمونسون).

بهترين جلوههاي ويژه:
كينگ كنگ.
بهترين فيلم برداري:
خاطرات يك گيشا. بهترين كارگردان هنري:
خاطرات يك گيشا. بهترين پويانمايي كوتاه:
ماه و پسر:یک گفت و گوی خیالی(جان كين ميكر و پگي استرن).
بهترين فيلم كوتاه زنده:
شش تیرانداز(مارتين مك دونا).
بهترين طراحي لباس:
خاطرات يك گيشا. بهترين تدوين گر صدا:
كينگ كنگ. بهترين تدوين گر فيلم:
تصادف.
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 14:45 توسط قاب عکس خالی
|
بچه خواهرم معمولا دو روز آخر هفته را ميآد خانه ما تعطيلات!
مشق نوشتن را اصلا دوست ندارد و معمولا تا ساعت 12 شب جمعه هنوز مشقهايش مانده!
اما اين هفته يك ابتكار جديد كرده،امروز ساعت 6 صبح يادداشت زير را داده به مادرم و گفته مادربزرگ زود باش اين رو امضا كن:
با سلام
خانم گنجي زاده به علت بَد خط بودن دفتر رياضي اش را خاله اش (يعني من) دفتر را پاره كرده بود
مادر من هم كه ديده آن موقع صبح هيچ جوري نميشه 8 صفحه تمرين رياضي را حل كرد عين اين يادداشت را تو دفترش نوشته و امضا كرده!
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 14:8 توسط قاب عکس خالی
فيلم
نازنين ساختهي عليرضا داوود نژاد با بازيِ دوست داشتني گوگوش را خيلي دوست دارم.
خصوصا صحنهاي را كه گوگوش در توالت براي معشوقش،مرتضي نامه مينويسد و ميگويد:«مرتضي جان الان كه برايت نامه مينويسم در توالت هستم كه عمه نفهمد اما اشكالي ندارد.مرتضي جان اينها همه براي عشقمان است».
ضميمه روزنامه ايران (ايران پيام) صفحهاي دارد به نام «بياييد به ياد هم باشيم» اين صفحه در واقع براي تبريك،تعريف و از اين جور چيزهاست.ظاهرا اين صفحه آگهي است اما من بعيد مي دانم در دنياي امروزي آدم هايي به اين حماقت وجود داشته باشند.يادداشت زير يك نمونه از اين آگهيهاست:
همسر عزيزم آزاده جان
زمستان را دوست دارم چون موسم شكفتن توست و تو را دوست دارم چون شكوفايي من به وجود توست اگر آفتاب به عظمتش،آسمان به وسعتش و دريا به سخاوتش مي نازد من هم عاشقانه به تو مي نازم
از طرف همسرت شهاب
اين صفحه ايران پيام،براي من شبيه همان توالتي است كه گوگوش توش براي مرتضي نامه عاشقانه مي نوشت!
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 14:11 توسط قاب عکس خالی
|

بيشتر از يكساله كه فيلم
پلهاي مديسون كانتي ساخته ي كلينت استيوود(1995)،تو كشو ميز كامپيوترم بود و نديده بودمش!
مثل خيلي از كتابهاي تو كتابخانه ام كه نخواندمشان.نمي دانم چرا اينطوريه؛وقتي يك كتابي يا فيلمي مال منه،براي خواندن يا ديدنش عجله اي ندارم.
تا حالا چند بار تو كشو چشمم بهش افتاده بود ولي هر بار به خودم مي گفتم حالا بعدا مي بينمش.
نمي دانم از سر بي حوصلگي يا بي كاري بود كه بالاخره ديشب ديدمش.
پلهاي مديسون كانتي با بازي ِ كلينيت استيوود و مريل استريپ فيلم عاشقانه اي است.يك حس هاي زنانه ي قشنگي تو اين فيلم هست،كه قبلا كمتر تو فيلمي ديده بودم.
داستان فيلم درباره زني است كه در فاصله 4 روزي كه شوهر و بچه هايش به مسافرت مي روند، عاشق مي شود و در اين مدت حس هايي را تجربه مي كند كه هيچ وقت با شوهرش تجربه نكرده.بازي ِ مريل استريپ تو فيلم عالي است.هميشه چشم هاي با اعتماد به نفسش را دوست داشته ام.
پلهاي مديسون كانتي به نظرم در جزئيات خيلي شبيه رمان
چراغ ها را من خاموش مي كنم نوشته ي زويا پيرزاد بود البته عكسش بيشتر صادق است.
نه فقط به خاطر شباهت هاي طرح اصلي داستان.آن آشپزخانه با گلدان كنار پنجره ي بالاي ظرفشويي ،آن پرده تور،نگاه هاي مريل استريپ در آينه به خودش و خيلي چيزهاي ديگه برايم يادآور آن رمان بود با اين تفاوت كه مريل استريپ در اين داستان به خودش فرصت تجربه كردن را داد ولي كلاريس
چراغ ها را من خاموش مي كنم ،نه!
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 11:18 توسط قاب عکس خالی
|
امروز اولين قبض موبايلم بعد از سه ماه آمد.
كنار كادر سبز مبلغ قابل پرداختش نوشته شده«*****صفر ريال*****»
پايين قبض هم نوشته:«مشترك گرامي اين صورتحساب به منزله اطلاع مي باشد.»
توضيح:[من 30 هزار تومان بستانكارم كه از همان آبونمان كم شده]
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 17:56 توسط قاب عکس خالی
.jpg)
در پي تعرض به حرم امام هادي و امام حسن عسگري (ع)،امروز مردم ايران تظاهرات كردند.
متاسفم كه مجبور بودم پشت اين كامپيوتر بنشينم اما دلم با آن آدم هايي بود كه تو اخبار ساعت 14 ديدم.آدم هايي كه داشتند اين بي احترامي را محكوم مي كردند.
دلم براي خودم و آن آدم ها گرفته.نمي دانم تا كي مي توانند اين طوري فرياد بزنند.اين جنگ كي تمام مي شه؟
ديدن سرباز گوشه كادر اين عكس حالم را بد كرد.يكي به من بگه معني سرباز چيه؟
+
نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 15:47 توسط قاب عکس خالی
|

جعفر پناهي،پس از دريافت جايزه خرس نقرهاي جشنواره برلين،امروز طي نشستي در دفتر پخش فيلميران با خبرنگاران گفت و گو كرد.
پناهي در اين نشست درباره جايزه مشتركش با فيلمساز دانماركي و مسائل سياسي كه پيرامون اين موضوع وجود دارد گفت:«اين موضوع يك مقدار كوچك نگاه كردن است،اگر بخواهند به آن اينگونه نگاه كنند.
فضا طوري پيش رفت كه رقابت اصلي بين
آفسايد و فيلم بوسنيايي بود حتي نشنال تايمز اعلام كرد كه
آفسايد قرار است خرس طلايي را بگيرد اگر احساس ميشود به دليل سياسي اين اتفاق افتاده است من همين جا اعلام ميكنم كه من ضرر كردم،نه تنها من بلكه سينماي ايران ضرر كرده است،در عين حال كه من مطمئن هستم در ذهن داوران اينگونه نبوده است در ضمن اين جايزه مشترك نيست و ما كاملا جدا از هم به روي صحنه رفتيم و جايزه فيلم
آفسايد، ويژه هيات داوران است.»
+
نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 16:5 توسط قاب عکس خالی
|