وقتي امروز تو گرماي بالاي 40 درجه تو خيابان راه ميرفتم،خدا را شكر كردم كه زياد از خانه بيرون نميرم. چون خانه،هم هواي بهتري داره هم مجبور نيستي با آدمهايي كه نميشناسي مدام كَل كَل كني!
ميدانم،حرف تازهاي نيست ولي واقعا،من هيچ اين مردهايي را كه تو خيابان خيلي دلشان مي خواد هر جور شده بالاخره يك جاييشان را به خانمها بمالند درك نميكنم!
خصوصا تو گرماي تابستان (البته هنوز يك روز به تابستان مانده)،كه گرما و آلودگي هوا به اندازه كافي به آدم فشار ميياره.
امروز تو ميدان انقلاب دنبال يك آدرس ميگشتم.بهم گفته بودند بعد از كارگر شمالي ولي بعد فهميدم كه بايد برم كارگر جنوبي.اين بود كه از ميدان تا كارگر شمالي را دنبال آدرس كوچه به كوچه رفتم و برگشتم.
امروز توي اين راه آنقدر مجبور شدم خودم را به لبه جوي،كنار ديوار و... بچسبانم و مدام جاخالي بدم كه الان شانههام درد ميكند.توي ايران اگر زن باشي و بخواي از يك خيابان صاف،سالم رد بشي بايد بري دوره دفاع شخصي،پرش از مانع،عكسالعمل به موقع و... ببيني!
راستش من اصولا آدم آرام و مودبي (تعريف از خود نباشه) هستم ولي بعضي از آدمها به جز ادبيات خودشان چيزي را درك نميكنند،بنابراين مجبوري با ادبيات خودشان باهاشون حرف بزني.
امروز توي اين راه كذايي،يك پسرك لاغرمُردني شهرستاني قدم به قدم منو همراهي ميكرد.حوصله كَل كَل كردن باهاش را نداشتم،بنابراين 2 تا شيشه آب معدني،يك آدامس و يك روزنامه از مغازههاي مختلف خريدم و چند بار هم ايستادم آدرس پرسيدم كه پسرك راهش را بگيره بره.
حتي چند بار هم مودبانه ازش خواستم كه دنبالم نياد.اما با كمال پررويي بهم گفت كه من راهم از اين وره ناراحتي تو نيا.راستش با خودم گفتم بيخيال و رفتم آن ور خيابان كه پسرك دنبالم آمد منم دوباره برگشتم همان ور كه بودم و او هم برگشت.وقتي ديدم اين زيگزاگ زدنها كارساز نيست مجبور شدم بايستم و خواهر و مادر و تمام اجداد پسرك را مورد عنايت قرار دهم تا دست از سرم بردارد،كه كارساز بود!
تازه اين فقط نيمي از راه بود چون در راه برگشتن هم مجبور شدم با چند نفر ديگر هم با همين ادبيات صحبت كنم و خدا وكيلي خيلي كارساز است خصوصا اگر يكم تن صدايتان را هم بالا ببريد!
موقع برگشتن بعد از اينكه با مرد چاق بَدبويي كه عقب تاكسي بين من و خانمي چادري نشسته بود و پاهايش را به عرض شانه به هر دو طرف باز كرده بود و كيف سامسونتش را هم روي پاي من گذاشته بود كلي كَل كَل كردم،كه عقب ماشين جاي سه نفر است و بهتر است او فقط در جاي خودش بنشيند ،خدا را شكر كردم كه فقط 3 ساعت تو خيابان بودم!
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 14:57 توسط قاب عکس خالی
|
من هميشه نسبت به كلمه «مستاجر» حساسيت داشتم.البته از زماني كه بدنيا آمدم،خانه داشتيم.يعني در واقع تاريخ خانهدار شدن ما با تاريخ تولد من يكي است و از اين جهت پدرم من را آدم خوش قدمي ميداند.
به همين جهت شايد نتوانم به درستي اين كلمه را درك كنم.اما خيلي چيزها از جمله خاطراتي كه مادرم از زمان مستاجر بودنشان تعريف ميكرد،باعث ميشد،هميشه نسبت به اين قشر جامعه حساسيت خاصي داشته باشم.شايد يك جور همدلي.
اما اتفاقاتي كه تو اين 3 سال از زمان مستاجردار شدنمان افتاده،خصوصا در يك ماه گذشته تصورم را تغيير داده.
3 سال پيش كه پاي اولين مستاجرها به طبقهي بالاي خانهي ما باز شد.حضورشان براي همهمان تازگي داشت.(ما 3 سال است كه به جاي خانهي قديميمان يك آپارتمان داريم)تا قبل از آمدن آنها زندگي آپارتمان نشيني را تجربه نكرده بوديم.براي همين حضور (يا در واقع تحمل كردن) آدمهاي جديد تو خانه برامون كار مشكلي بود.اولين مستاجرهاي طبقهي بالا آدمهاي خوبي بودند.(اينو حالا مي فهميم) كاري به ما نداشتند،به موقع كرايهشان را ميدادند.اما يك مشكل بزرگ داشتند.اونم اين بود كه هر شب كتك كاري ميكردند.البته شايد درست ترش اينه كه مردِ هر شب تا يك فصل حسابي زنش را نميزد خوابش نميگرفت.از قضا اتاق خوابشان هم بالاي اتاق من بود و همين موضوع باعث شده بود كه من براي مدتي ضعف اعصاب بگيرم!
خوشبختانه آنها سر سالشان مثل آدم خودشان از خانه ما رفتند چون مردِ آدم تنوع طلبي بود و زنش ميگفت تا به حال تو هيچ خانهاي 2 سال نشستند.
حالا كاري به قضيه مستاجر دوم و سومين مستاجري كه فعلا در طبقهي بالا هست ندارم اصل موضوع درباره مستاجر دومي است كه در طبقهي پايين است.
مستاجرهاي طبقهي پايين يك زن و شوهر هستند با سه تا بچه.يك دختر 8 ساله،يك دختر 4 ساله و يك پسر 1 ساله.(البته به استثناي 2 بچهي سقط شده)
زنِ الان 26 سالش است و شوهرش 33 ساله است.زماني كه ازدواج كردهاند 13 ساله بود.آنها 9 ماه هست كه تو خانه ما به زور دارند زندگي ميكنند چون به استثناي يك ماه ديگه كرايه ندادند و الان 3 ماه هم هست كه پول آب و برق و گاز را هم نميدهند.البته پول تلفن شان هم 72 هزار تومان آمد كه مادرم پرداخت كرد!
راستش توضيح دادن دربارهشان كار سختيه چون آنها واقعا آدمهاي عجيب و پيش بيني نشدهاي هستند.پدر مردِ مرده و يك آپارتمان بهش ارث رسيده.آن طور كه زنِ قبل از اتفاقات اخير به مادرم گفته،مردِ قرض داشته و آنها با پول رهن آپارتمان قرضش را دادند.2 تا هم ماشين دارند.يك پرايد كه دادند تو آژانس باهاش كار كنند و بهشان كرايه بدهند و يك پيكان كه خود مردِ گه گاهي باهاش مسافر كشي ميكنه.البته آن طوري كه اخيرا فهميديم كار اصلي مردِ فروش مواد مخدر (البته جزيي) است و خودش هم معتاد است.(اينو از قبل مي دانستيم)
راستش مادرم به خاطر همان حس همدلي مدتها (يعني تا همين 1 ماه پيش) سعي مي كرد مشكلات اخلاقي و غير اخلاقي اين خانواده را يك جوري لاپوشاني كند.اما انگار ظاهرا آنها ديگر تحمل قالب آدمهاي خوب را نداشتند!
اين بود كه بالاخره 1 ماه پيش زنِ صدايش درآمد كه اگر مي خواهيد از خانهتان برويم بايد 500 هزار تومان بهمان بدهيد (معمولا انسان هاي كوچك ارزان هم هستند) يا اينكه يك كاري مي كنم پسرتان شوهرم را كتك بزند ازتان ديه بگيريم!
خلاصه از يك ماه پيش مادرم شناسنامه بدست راهي كلانتري و دادگاه شده و تا آنجايي كه ميتونسته به عناوين مختلف از مستاجرهاي طبقهي پايين شكايت كرده.
اما نكته جالب اين است كه هيچ قانوني براي حمايت از ما پيدا نكرده و ظاهرا اين را مستاجرهاي طبقهي پايين خوب مي دانستند كه اصرار داشتند مادرم قانوني اقدام كند.
البته اين رفت و آمدها بي نتيجه هم نبوده.مادرم تونسته يك «حكم تخليه» بدون امضا از شوراي حل اختلاف محل(اين شوراها به تازگي در هر محلي راه افتاده اما به جايي كه كارساز باشد بيشتر دست و پاگير است) بگيرد و از آنجايي كه خانه ما به نام 5 نفر يعني پدر و مادرم و من و دو تا خواهرهايم است ما ها بايد هر روز با شناسنامه براي گرفتن آن امضاي تاييديه به اين شورا بريم.كارمندهاي اين شورا حقوق نمي گيرند و مثلا اين يك كار خيريه است و از قضا آن مشاوري كه بايد حكم تخليهي ما را امضا كند هر روز دلش نمي خواهد كه كار خير بكند!
و هيچ هم معلوم نيست كه كي هوس كار خير ميكند.بنابراين معلوم نيست كه ما تا كي بايد براي گرفتن آن امضاي تاييديه به اين شورا برويم.از همه بدتر اينكه چون خيرين اين شوراها آدم هاي خيلي مذهبي اي هستند اصلا خانم هاي مانتويي را تحويل نمي گيرند و ما مجبوريم براي رفتن به آنجا چادر سر كنيم!
امروز وقتي پيچيده در چادر سياه خيس عرق و تشنه و بينتيجه از اين شورا برميگشتم،داشتم با خودم فكر مي كردم كاش ميشد يك NGO براي حمايت از صاحبخانههاي بيچاره تاسيس كرد!
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 0:27 توسط قاب عکس خالی
|
ايران باخت.ما از جامجهاني حذف شديم و تمام ناراحتيهاي اين چند وقته تكميل شد...
(چقدر از اين رونالدو بدم ميآد.نه به خاطر اينكه يك گل بهمان زد.يك چيزي تَه چهرهي اين آدم هست كه به شدت نفرت انگيزش ميكنه!)
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 19:25 توسط قاب عکس خالی
|
خستم،خستم از وبلاگي كه يك روز در ميان يا هك شده يا بالا نميياد.خستم از زن بودن.خستم از حق و حقوقي كه اجازه حرف زدن دربارهاش را هم بهمان نميدن.خستم از روياي روزهاي خوب.خستم از كنج اتاق نشستن.خستم از اين باري كه «زن بودن» روي دوشم گذاشته.خستم از نگاه هاي بَد. خستم از توقعهاي بي جا.

چرا سقف اين مملكت آفتاب را از «زن» دريغ ميكنه؟ چرا دهنهامون را با مشت ميبندند؟ چرا حتي لذت حرف زدن،فقط حرف زدن از روزهاي خوب را هم ازمان مي گيرند؟
توي اين مملكت معناي
«تجمع مسالمت آميز» چيه؟
تكمله:الان (سه شنبه ساعت 22) خبردار شدم كه يك دوست تو تجمع ديروز دستگير شده و الان زندان اوين است،خيلي نگرانشم!
مرتبط:
درباره يك تجمع موفقپلیس زن با طعم فلفل؟! صدای آزادی زنان خیلی نزدیک است! زنان در مقابل زنان در تجمع 22 خرداد سر تیرک راهبند تازیانه میزنند ... عكس هاي كسوف
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 13:11 توسط قاب عکس خالی
|

مكزيك تيم خوبي است.در رده بندي فيفا رتبه چهارم را دارد.اما هيچ كدام از اينها دليل نميشد كه 3 تا گُل ازش بخوريم!
شايد بزرگترين اشتباه تيم ما اين بود كه به مساوي كردن راضي بود در حاليكه هيچي از مكزيك (البته به جز اعتماد به نفس) كم نداشتيم.خصوصا در نيمه اول كه بچهها واقعا خيلي خوب بازي كردند.
الان كه بازي تمام شده ديگه شايد و اگرها فايدهاي نداره چون علي دايي با وجود ضعف فيزيكياش تمام 90 دقيقه را بازي كرد،علي كريمي همان ستارهي بايرن مونيخ نبود،ميرزاپور در تمام موقعيتهاي جدي رقيب گُل خورد و زندي هم به بازي نرسيد!
در اين موقعيت فقط ميشه به 2 تا بازي بعدي اميدوار بود.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 22:16 توسط قاب عکس خالی
|
«ايران مهد تمدن است.»اين جمله را همهمان بارها و بارها شنيدهايم.ايرانيان همواره به تمدن 2500 ساله خود افتخار كردهاند.
اما يك سوال.چرا بايد 2500 سال بگذرد تا ما بفهميم چه گذشته درخشاني داشتهايم تا به آن افتخار كنيم؟
«پايگاه خبري فيلم كوتاه» به عنوان يك سايت مستقل،به مديريت مرجان رياحي دهم مهر 83 افتتاح شد و يكم خرداد 85 دو زبانه شد.
«پايگاه خبري فيلم كوتاه» به عنوان نخستين و تنها (تا به امروز) سايت خبري سينماي مستند و فيلم كوتاه ايران،طي يك سال و چند ماه گذشته تمام تلاشش را بدون هيچ حمايتي،براي اطلاع رساني درست اين حوزه در ايران كرده است.
و با افتتاح بخش انگليسي سعي دارد همان طور كه پيش از اين اخبار سينماي جهان را در اختيار ايرانيان ميگذاشت،اين بار سينماي ايران را به جهانيان معرفي كند.
ديروز Lisa Trifone مدير جشنواره Heartland در يادداشتي بخش انگليسي «پايگاه خبري فيلم كوتاه» را معرفي كرده است.در انتهاي اين يادداشت آمده است:
With all the bad press Iran is getting these days, it's great to be reminded that culture and artistic expression still exist. Governments might not be able to work out their issues. Films, however, are universal.
+
نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 12:43 توسط قاب عکس خالی
|
براد پيت و آنجلينا جولي زوج تازه هاليوود که اخيرا در ناميبيا بچهدار شدهاند،تصميم گرفته اند عكس هاي نوزادشان را
بفروشند تا درآمد حاصل از آن را به امور خيريه اختصاص دهند.

دختر اين زوج كه "شيلو نوول جولی - پيت" (Shiloh Nouvel Jolie-Pitt)نام دارد،روز 27 مه (6 خرداد) در ناميبيا افريقاي جنوبي متولد شد.
عكس هاي اين نوزاد توسط آژانس عكس گتي ايمجر توزيع خواهد شد.
اين زوج ساخت
مستندي از اقامتشان در ناميبيا را هم از اوايل آوريل آغاز کردهاند.اين مستند نه تنها تصاويري از نوزاد تازه متولد آن دو را در بر ميگيرد، بلکه بر اساس يک سند منتشر شده، آن دو قصد دارند يک مستند اجتماعي جدي درباره تمام نکات جالب ناميبيا تهيه کنند.
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 13:15 توسط قاب عکس خالی
|
ميخوام بيخيال باشم.مي خوام همهي اتفاقات اين چند وقته را فراموش كنم.ميخوام به روي خودم نيارم كه چقدر خستم.
ميخوام بيخودي بخندم.ميخوام فكر كنم كه خوشبختم!
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 12:5 توسط قاب عکس خالی

برگزيدگان جشنواره كن 2006 شب گذشته معرفي شدند.
نخل طلایی پنجاه و نهمین دوره جشنواره کن،در حاليكه پيش از اين انتظار ميرفت به فيلم
بابل سا ختهي آلخاندرو گونزالس ایناریتو برسد،به فیلم
بادی که بارلی را تکان داد ساختهي كن لوچ رسيد و ایناریتو جايزهي بهترين كارگرداني را دريافت كرد.
و پدرو آلمودوار هم که تا قبل از برگزاری مراسم،منتقدان و روزنامه نگاران بیشترین شانس را برای دریافت نخل طلا برایش قائل بودند،جایزه بهترین فیلمنامه را برای
Volver به دست آورد.
بابی پیرز هم جايزه
بهترين فيلم كوتاه را براي فيلم
اسنیفر دريافت كرد و
A Fost sau n-a fost به کارگردانی کورنلیو پرومبیو جایزه دوربین طلایی را گرفت.
فیلم چینی
اتومبیل تشریفات ساخته وانگ چائو هم جایزه اصلی مسابقه
نوعی نگاه را به دست آورد.
همچنين جایزه
تماشاگران جوان جشنواره به فیلم
به خانه بازگرد ساخته رباح عامر زایمش فیلمساز الجزایری رسید.
امسال هيچ فيلمي از سينماي ايران در هيچ يك از بخشهاي جشنواره كن حضور نداشت.
«فهرست کامل برگزیدگان پنجاه و نهمین جشنواره کن»
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 11:48 توسط قاب عکس خالی
|

فيلم
خاطرات يك گيشا ساختهي راب مارشال بر اساس كتابي به همين نام نوشتهي آرتور گلدن ساخته شده است.
فيلم دربارهي دختربچهاي ژاپني است كه در سال های پيش از جنگ جهانی دوم،توسط خانواده فقيرش به خانه گيشاها (زني كه براي رقصيدن،آواز خواندن،ساز زدن و سرگرم كردن مردها تربيت ميشود) فروخته ميشود.
فيلم در شش رشته نامزد دريافت جايزه اسكار بود:«بهترين موسيقي متن،بهترين تدوين صدا،بهترين فيلمبرداري،بهترين صداگذاري،بهترين طراحي هنري و بهترين طراحي لباس» و نهايتا جوايز بهترين طراحي هنري،بهترين طراحي لباس و بهترين فيلمبرداري را گرفت.
خاطرات يك گيشا يك رمانس واقعي است.فيلم پر از لحظات احساسي خاص است.يك فيلم خوشساختِ عاشقانهي واقعي.فيلم را بينهايت دوست داشتم.بر خلاف
كوهستان بروكبك ساختهي آنگ لي.
ديدن
كوهستان بروكبك چند روزي حالم را بد كرد.با نقدهايي كه ازش خوانده بودم فكر ميكردم بايد فيلم عاشقانه و متفاوت از آن چيز كه تا به حال دربارهي همجنسگراها ديده بودم باشد،اما واقعا نبود!
خصوصا در يك سوم ابتداي فيلم رابطهي آن دو گاوچران يك رابطهي صرفا اروتيك بود كه بر اساس موقعيت خاصشان پيش آمده بود و درست به همين دليل ديدار مجدد آن دو بعد از ازدواجشان كه ظاهرا بايد نقطهي اوجي ميبود به نظرم احمقانه ميآمد.
گاوچرانهاي
كوهستان بروكبك آن قدر قابل درك نيستند كه بهشان حق بدهيم.(فكر مي كنم تنها نمونهي بينظير اين مورد كه تا به حال ديدم فيلم
خاطرات كشيش دهكده ساختهي روبر برسون است.)
اما
خاطرات يك گيشا فيلمي است كه ديدنش را به هر كسي ميتوان توصيه كرد.شايد فرمول هپي اند،اين فيلم را در ديدگاه خيليها در حد فيلمهاي تجاري هاليوود پايين بياورد.اما واقعا فيلم حرفهاي زيادي براي گفتن دارد.
+
نوشته شده در جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 19:55 توسط قاب عکس خالی
|

ديروز روزنامه ايران
توقيف شد.از ديروز تا به حال مقاومت كردم كه چيزي در اين باره ننويسم و فقط به دادن لينكهاي مرتبط بسنده كنم.چون اولا حوصله فحش خوردن از آذري زبانهاي غيور كشورمان را نداشتم و ثانيا اصل قضيه به نظرم بياندازه احمقانه بود.
كي فكرش را ميكرد كه يك «نمنه» همچين آتيشي به پا كنه.اونم تو يك كاريكاتور طنزِ يك روزنامهي آخر هفته.كه تيراژش به يك پنجم آذري زبانهاي تهران هم نميرسه!
اما اين قضيه ثابت كرده كه متاسفانه در ايران قوميت به مليت ارجحيت دارد.مثل اينكه دوباره بايد به صدر اسلام برگرديم و شعار بدهيم«برادري و برابري».
قبلا شنيده بودم كه معمولا سربازهاي شهرستاني در خدمت سربازي خيلي تهرانيها را اذيت ميكنند اما راستش هيچ نميدانستم كه ما تهرانيها جزء منفورترين ساكنين ايران هستيم.(كاش ميشد تهران را «تنفر زدايي» كرد!)
اما از همه جالبتر اتفاقي است كه امروز براي يكي از دوستانم افتاده كه از قضا از نويسندگان «ايران جمعه» است.امروز اين دوستم رفته بقالي سر كوچهشان خريد.فروشنده مغازه يك پسر جوانِ آذري زبان بوده.گويا از قبل ميدانسته كه دوست من روزنامهنگار است اما خوشبختانه نميدانسته كه تو «ايران جمعه» مينويسد!
گويا به نوعي حرف كاريكاتور ايران جمعه پيش آمده و دوست من سعي كرده خيلي منطقي براي آن جوان توضيح بده كه قضيه آن طوري كه فكر ميكنه نيست.اما از آنجايي كه هميشه منطق جواب نميده بحثشان به جايي نرسيده و دوست من بيخيال اين حرفها به فروشنده گفته:«آقا يكم پنير تبريزي بده» و فروشنده بهش جواب داده:«بهت پنير تبريزي نميفروشم.چطور خودمان بَديم،پنيرمان خوبه!»
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 17:9 توسط قاب عکس خالی
|

فيلم
تصادف ساختهي پل هگيس دربارهي دو كارآگاه پليس كه با هم رابطه عاطفي دارند،يك پليس نژاد پرست،يك فروشنده ايراني،يك زن خانه دار و همسرش كه دادستان منطقه است،يك كارگردان تلويزيوني سياه پوست و زنش،يك كليد ساز مكزيكي،دو دزد جوان سياه پوست،يك پليس تازه كار كه مخالف نژاد پرستي است و يك زوج چيني است كه همه در شهر لوس آنجلس زندگي مي كنند و ظرف دو روز همگي تصادف ميكنند.
در
تصادف آدمها در موقعيتهاي متفاوتي قرار ميگيرند و در برخورد با اين موقعيتهاي غير منتظره، واكنشهايي نشان ميدهند كه باعث شكل گيري درام ميشود.
روايتهاي مختلف فيلم به صورت موازي و كاملا حساب شده به هم پيوند ميخورند.شايد اوج اين پيوندها صحنه تصادف زن كارگردان تلويزيوني است.درست بعد از شبي كه نجات دهندهاش (پليس نژاد پرست) به نوعي قصد تجاوز به او را داشته است.
در
تصادف هيچ شخصيت محورياي وجود ندارد.زندگي كليد ساز مكزيكي همان قدر پرداخت ميشود كه فروشنده ايراني و ...
فيلم حسهاي متفاوتي به شما ميدهد و شايد باورهاي جديدي از آدمهايي كه نه تنها شناخت درستي از شهري كه درش زندگي ميكنند ندارند بلكه خودشان را هم به درستي نميشناسند.
در فيلم آدمها را جور ديگري ميشناسيم و شايد هرگز نميشناسيم!
در
تصادف هيچ چيز تثبيت نميشود.دختر بچهي كليد ساز مكزيكي به باور شنلي از فرشتهاي محافظ از مرگ نجات مييابد و پسر سياه پوست به خاطر پنهان كردن تنديس الهه مقدس در جيبش توسط پليس جوانِ مخالف نژاد پرستي كشته ميشود.
شايد تنها نقطهي ضعف فيلم پايانش باشد.جايي كه دزد سياه پوست،در استيشن را به روي مهاجران آسيايي باز ميكند و ميگويد:«بيايد پايين.بجنبيد.اينم آمريكا» و همين جمله تصوير خوب و صادقانهاي را كه از كارگردان در ذهن ساخته بوديم خراب مي كند!
+
نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 19:53 توسط قاب عکس خالی
|
امروز اولين سالگرد وبلاگ نويسيام در بلاگفا است. البته وبلاگ نويسي را از 6 ماه قبلتر در پرشينبلاگ شروع كردم.
تا آنجايي كه من ديدم معمولا رسم است اين جور مواقع بلاگرها از سابقه وبلاگ نويسيشان و اينكه جزء اولين بلاگرها بودهاند،مينويسند.اما من چون نمي توانم چنين ادعايي كنم به دادن يكسري آمار بسنده ميكنم:
- دي 82 تو كلاس كامپيوتر ثبت نام كردم.
- تير 83 كامپيوتر خريدم.
- مهر 83 كار در يك سايت اينترنتي را شروع كردم.
- دي 83 وبلاگ نويسي را درپرشينبلاگ شروع كردم.
- خرداد 84 به بلاگفا آمدم.
+
نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 12:32 توسط قاب عکس خالی
|