
مي پرسد:روز رستاخيز كي خواهد بود؟ پس آنگاه كه چشم "از ترس" خيره شود؛ و ماه تيره گردد؛و خورشيد و ماه جمع شوند. آن روز آدمي گويد:گريز گاه كجاست؟ هرگز پناهگاهي نيست.
سوره مباركه«قيامت»آيات 7 تا 12.
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 14:13 توسط قاب عکس خالی
|

فيلم
رمز داوينچي ساخته ي ران هاوارد بر اساس رماني از دن براون،براي نخستين بار در افتتاحيه جشنواره كن به نمايش درآمد.
جنجال هايي كه نمايش اين فيلم به همراه داشت، خصوصا تحريم واتيكان همان طور كه انتظار مي رفت نتيجه معكوس داشت و فيلم خيلي خوب فروخت!
فيلم درباره رابرت لانگدون (تام هنكس) یک نشانه شناس تاریخ است که برای انجام یک سری کارهای مربوط به نشانه شناسی راهی پاریس مي شود. اما همان شب مدیر موزه لوور در داخل موزه به قتل مي رسد.پليس در محل جنايت،نشانه هايي مي يابد كه مقتول قبل از مرگ با خون خود كشيده است.لانگدون به كمك سوفي (ادري توتو) رمزشناس پليس پي به رازهايي در آثار لئوناردو داوينچي مي برد.
اما اصل ماجرا مربوط به تابلوي شام آخر و جام مقدسي است كه حضرت مسيح،از آن نوشيده است.
و آن چيزي كه خشم مسيحيان سراسر جهان را برانگيخته است،روايت جديدي از زندگي حضرت مسيح است.
در اين روايت مريم مجدليه همسر حضرت مسيح است و از او فرزندي دارد و در واقع جستجو براي يافتن جام مقدس،جستجويي براي يافتن مريم مجدليه است.
فيلم در صحنه هاي بررسي تابلوي شام آخر بر تصوير زني در تابلو اشاره مي كند و اين موضوع را مطرح مي كند كه آن تصوير،مي تواند مريم مجدليه باشد.
رمزداوينچي فيلم خسته كننده ايست.بيشتر فصل هاي فيلم به شدت بر مبناي ديالوگ است.نماهاي غالبا داخلي و پُر رنگ و لعاب فيلم،بيننده را بيش از اندازه خسته مي كند و همين رنگ و لعاب بيش از حد،فلاش بك هاي سياه و سفيد را بيرون مي زند.
رمز داوينچي با وجود حمايتي كه جشنواره كن از آن داشت،به نظرم فيلم سطحي ايست.فيلم ايده ها و طرح هاي جديدي را مطرح مي كند اما آنها را پي نمي گيرد.حتي رابطه لانگدون و سوفي هم رابطه ي سطحي ايست.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 18:45 توسط قاب عکس خالی
|
مادرم رفته خانه عشرت خانم ختم انعام.عشرت خانم همسايه مانِ.البته اسمش عشرت نيست.يعني من اصلا نمي دانم اسمش چيه فقط چون خيلي شبيه عشرت خانم كارگر خالمه بهش مي گم عشرت.
عشرت خانم با شوهر و سه تا بچه اش تو آپارتمان 38 متري روبروي خانه ما زندگي مي كنه.آدم جالبيه.از آن زنهايي كه «شوهر» براش معني تمام زندگي را مي ده.فكر كنم شوهرش كارمند آموزش و پرورشِ.يك مرد قد كوتاهِ،كچلِ،شكم گنده.البته هيچ كدام اينا دليل بديه يك آدم نيست اما من ازش بدم مي آد.
دليلش برمي گرده به 2 سال پيش.به روزي كه فاطي خانم آمده بود دَر خانه شان داد و هوار مي كرد. فاطي خانم چند تا كوچه پايين تر از خانه ما زندگي مي كنه.ديوانه اس.مشكلش اينه كه هميشه ديوانگي اش روي شغلش (گلاب به روتان فاطي خانم فاحشه است) تاثير مي زاره.فاطي خانم فاحشه ارزاني است.آخرين قيمتي كه ازش دارم 5000 تومان است و اين قيمت براحتي مي تونه آدمي مثل شوهر عشرت خانم را وسوسه كنه،البته اگر حاضر به پرداختش بشه!
آن روز فاطي خانم آمده بود،دَر خانه شان،پولش را مي خواست.آن روز بيشتر از آني كه ناراحت بشم يا دلم براي عشرت خانم بسوزه از رفتارش خنده ام گرفته بود.هيچ جوري حاضر نبود حرفهاي فاطي خانم را باور كنه.حتي وقتي فاطي خانم آدرس رختخواب و (...) شوهرش را هم داد،بازم به فاطي خانم فحش مي داد و مي گفت تو آمدي بي خودي آبروي شوهر منو ببري!
اما اين ظاهر قضيه بود.چون بعدها از رفتار عشرت خانم معلوم شد كه آن حرفها را باور كرده.بعد از آن روز عشرت خانم خيلي تغيير كرد.
آن عادت داره زياد رو پشت بام بره.آنجا رخت هاش را پهن مي كنه،سبزي پاك مي كنه،روفرشي اش را تو پشت بام كوتاه همسايه كناري مي تكانه و...
و از آنجايي كه پشت بامشان از پنجره ما كاملا پيداست معمولا زياد مي بينمش.
درست چند روز بعد از آن قضيه عشرت خانم را رو پشت بام ديدم.موهايش را طلايي كرده بود.يك بلوز قرمز آستين حلقه اي هم پوشيده بود.البته از نوع برش سرشانه اش پيدا بود كه آستين هايش را بعدا جدا كرده.به ترفندهاي زنانه متوسل شده بود.ترفندهايي كه هيچ وقت تاثير نداشته اند!
نمي دانم چرا بعضي از زنها نمي فهمند دري را كه باز شده ديگه نميشه بست.
چند دقيقه پيش كه از كنار پنجره رد شدم،شوهر عشرت خانم را رو پشت بام ديدم.داشت با ولع به زنهايي كه براي ختم انعام به خانه شان مي رفتند،دزدكي نگاه مي كرد.
كسي چه مي داند شايد اين ختم انعام براي سربراه كردن اون باشه!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 17:43 توسط قاب عکس خالی
|
امروز روز عجيبيه!
ساعت 5:30 از خواب بيدار شدم(سالها بود كه اين موقع روز را نديده بودم)،ساعت 6:30 از خانه رفتم بيرون و ساعت 7:30 تو كلاس بودم.
امروز اولين جلسه كلاس زبانم بود.البته درست ترش اينه كه اولين جلسه كلاس فن ترجمه.مي توانم به جرات بگم كه نصف موقعيت هاي زندگيم را به خاطر زبان بلد نبودن از دست دادم!
واسه همين ديگه واقعا تصميم گرفتم،يادش بگيرم.البته فعلا ترجمه كردن برام پراهميت تره.
اما چيزي كه برام عجيب بود،شيوه آموزش فن ترجمه اين كلاس بود.قبلا هيچي درباره اش نشنيده بودم.
شيوه آموزش فن ترجمه«گشتاري»چيزي بود كه امروز براي اولين بار درباره اش شنيدم.
مبدع اش «چامسكي» است و بر مبناي قوانين رياضي تدوين شده و اين كلي گيجم كرده.خصوصا كه هميشه از رياضي فرار كرده ام!
ساعت 11 كه از كلاس آمدم بيرون،حسابي گيج بودم.قوانين رياضي،گرما،تنگي مقنعه اي كه مجبورم براي اين كلاس سر كنم،عبور از ميان آدم هايي كه تمام تلاششان را براي تنگ كردن مسيرت مي كنند و بالاخره ايستادن توي اتوبوسي كه ازش آدم مي چكد،حسابي اعصابم را بهم ريخته بود.
از همه بدتر خانم چاقي بود كه تو اتوبوس نيمي از تنه اش را روي بازوي من انداخته بود.با هر ايست اتوبوس وقتي فشار نيم تنه اش روي بازوم دوبرابر مي شد،دلم مي خواست با مشت بزنم توي دهنش!
واسه همين وقتي تو آن گيرودار اس ام اس
علي مصلح را گرفتم،هيچ بهش توجه نكردم!
(
خوابگرد بهت يك لينك داده)،وقتي از آن اتوبوس لعنتي پياده شدم تازه مفهوم اس ام اس
علي مصلح را فهميدم.
چند دقيقه پيش چك كردم.ظاهرا آقاي شكراللهي از آشفتگي مطلب قبلي من خوششان آمده،پس تمام آشفتگي هاي امروزم را هم به ايشان تقديم مي كنم.
بااحترام
تقديم به سيدرضا شكراللهي
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 13:42 توسط قاب عکس خالی
|
ويندوزم را فرمت كردم.يك هفته شمارش معكوس گذاشته بود و پيغام مي داد ظرف 6،7 و... روز آينده فعاليت ويندوز قطع مي شود و بالاخره شد.
ظاهرا به خاطر اين بود كه يك بار گزينه ويندوز آپديت را زده بودم.كنجكاوي براي سر درآوردن از همه چيز هميشه خوب نيست.هر چند كه خيلي چيزها را هم همين جوري ياد گرفتم.
اين فرمت كردن باعث شد برنامه هام را از دست بدم و كلي هم مشكل ريز و درشت پيدا كنم.برنامه ورد جديدم كلي مشكل داره.نمي توانم نيم فاصله بزنم،جاي تمام علائم هم تغيير كرده.ياهو مسنجر هم ندارم.سه بار هم سعي كردم دانلودش كنم اما هربار بعد از 40 دقيقه مشكل پيدا كرد و نشد.فيلتر شكنم هم ديگه نصب نميشه.بنابراين نمي تونم به اوركات سر بزنم.از همه بدتر اينكه بايد براي يك دوست هندي حتما يك پيغامي مي گذاشتم كه نشد.عرض صفحات وب هم كم شده و هيچ جوري نتونستم سر در بيارم دليلش چيه.تنظيم ديش ماهواره مان هم بهم ريخته و تعطيله!
كتاب جديد هم براي خواندن ندارم.وضع ماليم هم اصلا خوب نيست.حسابي بهم ريختم.خودم هم با ويندوزم فرمت شدم.همه اين چيزا باعث شده خيلي چيزهايي را كه فراموش كرده بودم دوباره به ياد بيارم و يادم بياد 7 سال پيش وقتي دوره پيش دانشگاهي ام را تمام كردم قرار نبود به اين چيزي كه الان هستم تبديل بشم.اصلا قرار نبود!
الان تو هيچ كجاي روياهام نيستم!
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 21:39 توسط قاب عکس خالی
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 16:14 توسط قاب عکس خالی
|
توي خانهي همسايه عقدكنان بود.عقدكنان دختر همسايه كه تو سالهاي دور دوست و همكلاسيام بود.تا قبل از دبيرستان چند سالي همكلاسي بوديم.اما بعد چادر سياه بينمان فاصله انداخت.
اون با چادر سياه رفت دبيرستان رشته انساني خواند و من با مانتوي سبز كوتاه رفتم هنرستان گرافيك خواندم.
با يك آخوند ازدواج كرده و قراره با هم بروند قم زندگي كنند.الان داشتم از پشت پنجره به خانه بخت رفتنش را نگاه ميكردم.حتي چادر سفيد هم سَر نكرده بود با چادر سياه رفت!
اون با چادر سياه رفت و من پشت پنجره براش دعا كردم كه خوشبخت باشه.من و اون خيلي عوض شديم.اون داره ميره قم كه يك زندگي تازه را شروع كنه و من پشت پورتهاي كامپيوترم منتظر يك روزنهام كه به اميدش بتونم خورشيد را يك جاي ديگه ببينم...
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 17:1 توسط قاب عکس خالی

طرفدار ايتاليا بودم.هر چند كه هنوز فكر ميكنم آرژانتين شايسته دريافت جام هجدهم بود.اما از ميان تيمهاي يك چهارم نهايي،دلم ميخواست جام مال ايتاليا باشد كه شد.
اما خوشحال نيستم.اين ناراحتي به خاطر توست آقاي زيدان!
با وجود اينكه طرفدار تيم رقيب بودم اما نميتوانستم بازي خوب تو را تحسين نكنم.پنالتي دقيقه 7 را بينظير گل كردي.
اين بازي حتي اگر با وجود تو تا آخرين دقيقه به اين نتيجه ميرسيد ميتوانست يك خداحافظي آبرومندانه از فوتبال باشد.اين وداع در اوج ميتوانست از تو يك اسطوره در حد پله بسازد.چي شد آقاي زيدان!
همه منتظر بودند كه پايان بازي خداحافظي باشكوه تو را از فوتبال ببينند.كفش طلايي مال تو بود.آيا اين بازي آنقدر برات ارزش نداشت كه بتواني خودت را كنترل كني و با سر به سينه رقيب نكوبي؟
حيف تو بود.حيف تو بود آقاي زيدان!
مرتبط:
ماتراتزي با قبول توهين به زيدان:من او را تروريست نناميدم
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 9:48 توسط قاب عکس خالی
|
دلم براي سيارهي شازده كوچولو تنگِ.براي غروب دَم كردهي جزيرهي ناشناخته.براي عروسكهاي پارچهاي مادر نِل.براي پيپ پدر،پسر شجاع.براي خانهي درختي خانواده دكتر ارنست.براي زنگولهي بنر. براي شبنم روي برگهاي ليليپوت.براي نيمروي دختر مهربان.براي هادي و هدي و اوستا بابا.
و چقدر دلتنگ هاكم.كاش منو با قايقش ميبرد به اعماق رويا...
+
نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 12:35 توسط قاب عکس خالی
|
از آيينه متنفرم!
از اين تعهد بيهودهام نسبت به همه چيز متنفرم!
از اين نجابت احمقانهام متنفرم!
از همهي اين روزها،از همهي اين شبها،از ديوار سفيدِ سفيدِ بيلَكِ خاليه اين اتاق متنفرم!
از صداي قژقژ بيوقفهي اين كولر آبي متنفرم!
از كَفِ سفيدِ سردِ اين اتاق كه موقع راه رفتن انگشتهاي پام را كِرخت ميكنه متنفرم!
از اين گوشي سياه تلفن كه هيچوقت زنگ نميزنه متنفرم!
از اين تقويم روميزي كه بي هدف ماه به ماه ورقش ميزنم متنفرم!
از اين صندلي پشت كوتاه نيمه شكستهي جلوي اين كامپيوتر متنفرم!
ديگه حتي از اين اميد احمقانهام به فردا هم متنفرم!
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 22:50 توسط قاب عکس خالی
|
چند وقتي است كه بحث درباره سكس و انواع و اقسام آن در ميان بلاگرها بالا گرفته.فكر ميكنم آغازش با مطلب
نيك آهنگ كوثر درباره همجنس گرايان بود.
امروز داشتم يكسري از اين مطالب را درباره گيها،لزبينها و... مي خواندم.
از آنجايي كه هيچ نوع تجربهاي در اين زمينه ندارم،همواره از بحث در اين مورد پرهيز كردهام.
راستش من آنقدر درگير يكي به دوي زندگي و هزار تا بدبختي ديگر هستم كه به پايين تنهي خودم فكر نمي كنم چه برسد به مال مردم!
اما حقيقت اين است كه تا اين لحظه هيچ كس به خاطر اين نوع زندگي به من ديپلم افتخار هم نداده!
و از طرفي آن چوبي كه قرار است در روز جزا به خاطر اين نوع رفتارها به ماتحت اين بندگان خدا برود به خاطر استفاده نكردن از نعمات الهي به ماتحت ما هم خواهد رفت!
پس بيخيال موافق و مخالف بودن ديگران و نظراتشان،برويد هر جور راحتيد حالتان را بكنيد!
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 18:51 توسط قاب عکس خالی
|
آیا این شب ها راحت می خوابید؟
روزهایتان چگونه می گذرند؟ اوضاع فرهنگ و هنر بر وفق مراد است؟
آیا شب ها راحت خوابتان می برد در حالی که مانا نیستانی و مهرداد قاسمفر چهلمین روز از زندان خود را در بند 209 زندان اوین می گذرانند؟!
چگونه روزگار می گذرانید در حالی که زنی تنها در فراق همسرش که فقط 5 ماه از عروسی شان گذشته انتظار بازگشت او را می کشد و در سویی دیگر مادری با تنها فرزندش در حسرت دیدن پدر شب ها را به صبح می رسانند؟
مگر شما هم کاریکاتوریست نیستید؟
مگر "مانا" همکارتان نبود زمانی که مدیرمسوولی مجله کیهان کاریکاتور را در موسسه فخیمه "کیهان" بر عهده داشتید؟
مگر شما مانا نیستانی راتا به حال نشناخته اید؟
دلمان خوش بود که همکاری از میان کاریکاتویست ها به قائم مقامی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی رسیده است که شاید درد همکارانش را حس می کند!
واحسرتا که 40 روز از زندانی شدن مانا نیستانی و مهرداد قاسمفر گذشته و دمی از قائم مقام محترم وزیر ارشاد برنخاسته است!!
حتی یک کلام از شما نشنیدیم که در حمایت و حتی تقبیح آنان سخن گفته باشید؟
مگر شما مسوولیت مهمی ندارید در دولتی که داعیه اش مهرورزی به بندگان خدا و عدالت گستری است.
این عدالت است که دو بی گناه به جرمی که هیچ گاه عمدی نبوده، 40 روز را در انفرادی بگذرانند؟
آن ها بر اساس چه قانونی بدون محاکمه مجبور به تحمل روزهای سخت زندان شده اند؟ مگر آنان بندگان خدا نیستند؟ پس کجاست مهرورزی به بندگان خدا؟!!!
(ادامه...)
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 14:36 توسط قاب عکس خالی
|
يك قاضي فدرال آمريكا راي داده است كه لوحهاي باستاني تخت جمشيد ايران كه به طور غيرقانوني به اين كشور قاچاق شده،به نفع اسرائيل به حراج گذاشتهشود!
اين قاضي آمريكايي گفته است كه پول حراج اين ميراث باستاني ايرانيان به آن دسته اسرائيليهايي پرداخت ميشود كه به گفته وي ، اعضاي خانواده آنان بر اثر حملات فلسطينيها كشته شدهاند!
هنوز ايرانيان مقيم آمريكا هيچ واكنشي در دفاع از ميراث گرانبهاي كشورشان و مخالفت با اين حكم ظالمانه نشان ندادهاند!
لینک(خیلی خوبه دوستانی که وبلاگ انگلیسی دارند به این رای اعتراض کنند!)
مرتبط:
هشدار ايران به آمريكا به دليل يك اقدام مغاير با حقوق بينالملل
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 9:55 توسط قاب عکس خالی
|
عقرب روی پله های راه آهن اندیمشک یا
از این قطار خون می چکد قربان! اولین رمان حسین مرتضائیان آبکنار،آن طور که نویسنده اش در ابتدای رمان گفته بر اساس صحنه های واقعی جنگ نوشته شده است.
باید اعتراف کنم که گول خوردم!
گول اسم حسین مرتضائیان آبکنار را،گول مجموعه داستان کوتاه خوب
عطر فرانسوی. عقرب... توقعی را که از نویسنده اش داشتم برآورده نکرد.بزرگترین ضعف این رمان تعلق خاطر نویسنده اش به واقعیت بود و این واقعیت به شدت بر نثر نویسنده اثر گذاشته بود. هر چند که تبحر مرتضائیان آبکنار را در روایت به هیچ وجه نمی توان نادیده گرفت و یکی از نکات مثبت این رمان همین نوع روایت و نوشتاری کردن لهجه های مختلف بود که قبلا نمونه ای به این شکل کار شده،در کمتر کتابی دیده بودم.
عقرب ...تصویر جدیدی از جنگ برای خواننده اش ترسیم می کند.تصویری بدون تقدس گرایی های همیشگی.
در عقرب... ما با انسان های پاکی که جان برکف برای دفاع از ناموس و وطن می جنگند مواجه نیستیم. رزمندگان این جنگ سربازهایی در انتظار برگه ترخیص اند...
عقرب روی پلههای راهآهن اندیمشک یا از این قطار خون می چکد قربان!
حسین مرتضائیان آبکنار
نشر نی
83 صفحه
2000 تومان
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 14:24 توسط قاب عکس خالی
|
گاهي كه شاد ميشم،به اين حسم شك ميكنم.بعيد ميدانم كه حقيقي باشه.فكر كنم خنده زيادي براي دهنم گشاده!
+
نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 16:56 توسط قاب عکس خالی
|