از نوشتنم تو اين وبلاگ بيشتر از يك سال میگذرد. اينجا را دوست داشتم. و تو تمام اين مدت رها از هر حرف و حديثی نوشتم.
امروز به وبلاگ جديدم میرم تا نوشتن را آنجا يك جور ديگه تجربه كنم.
آدرس جديدم هست:
http://www.marziyehriahi.com
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 14:35 توسط قاب عکس خالی
|
مريضها را با صندلیچرخدار و برانكارد، میبرند اورژانس. يكی سرش شكسته، يكی دستش ضرب ديده و يكی ديگه غرق خون، منتظره كه نوبتش بشه.
دختر 2 سالهی همسايه بهم چسبيده. گريه میكنه و مدام ازم میخواد از آنجا ببرمش بيرون. سر يك شيشه آمپول را به اضافه محتوياتش خورده. مادرش گيج و گنگ تو خانه مانده و اون فقط حاضر بود با من بره بيمارستان. بيمارستان كه نه بهش گفتم میبرمت پارك برات بستنی میخرم!
بايد از گلوش عكس بگيريم. اما همهی كارها بايد به نوبت انجام بشه. قبض اورژانس، قبض راديولوژی، تشكيل پرونده و...
يك مريض جديد میيارن. يك زن جوان. تصادف كرده. صورتش خيس خون است. چندتا پسر جوان پشت سرش میدوند به سمت اورژانس.
نگهبان آنجا بيرونم میكنه. میگه اينجا خيلی شلوغه بيرون وايستا!
بالاخره نوبت راديولوژی میشه. دختر همسايه گريه میكنه. از دكتر میترسه و حاضر نيست عكس بندازه. دستهاش را نگه میدارم كه ازش عكس بندازند. اما تكان میخوره و عكس خراب میشه. يك بار ديگه.
آن بيرون شلوغ میشه. پسرهايی كه با زن جوان آمدند، اين ور و آن ور میدوند.
بيرون منتظر عكس مینشينم. شلوغیها بيشتر میشه. میرم آن طرف. يكی از آن پسرها مات و مبهوت دستهاش را اول میكشه به ديوار، بعد به موهاش و میشينه روی زمين.
نگهبان اورژانس حواسش بهم نيست. میرم تو. زن جوان روی تخت كنار ديوار است. دكترها به همديگه نگاه میكنند. هيچ تكانی نمیخوره. چندتا از آن پسرها میيان پيش دكتر. دختر همسايه گريه میكنه. میرم دنبال عكس. 2 تكه از شيشه آمپول تو گلویش مانده. بايد بستری بشه. اما اين بيمارستان كاری نمیتونه بكنه. پرونده را میگيريم برای يك بيمارستان ديگه.
از در میيام بيرون. پسرها هم بيرونند. آنی كه روی زمين نشسته بود داره گريه میكنه و بقيه دستهاش را گرفتن. میخواد دستهاش را آزاد كنه و بزنه تو سرش اما آنها نمیذارن.
به دختر همسايه میگم؛ مغازهها بستهاند، فردا برات بستنی میخرم!
+
نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 14:6 توسط قاب عکس خالی
|